حمله به میناب یک جنایت جنگی بود/مظلومیت کودکان را به جهان نشان دادم
کد خبر : ۱۰۰۲۲۹۳
|
تاریخ : ۱۴۰۵/۰۴/۰۷
-
زمان : ۱۷:۵۶
|
دسته بندی: اسلایدر

حمله به میناب یک جنایت جنگی بود/مظلومیت کودکان را به جهان نشان دادم

برخی تصاویر، روایتگر یک لحظه نیستند بلکه حافظه تاریخ‌اند. درست مانند عکسی که مرتضی آخوندی از خاک‌سپاری شهدای مدرسه شجره طیبه ثبت کرد؛ تصویری که امروز برنده بهترین عکس جهان شده است.

شبکه خبر - مجله مهر؛ عطیه جواره: چشمانم روی صفحه تلفن همراهم میخکوب شده است. اعلان‌های پی‌درپی، یکی پس از دیگری روی صفحه ظاهر می‌شوند، اما انگار هیچ‌کدام وجود ندارند؛ دیدگانم فقط همان یک عکس را می‌بینند. نور صفحه را بیشتر می‌کنم و چند لحظه بعد دوباره آن را کم می‌کنم. تصویر را از ابتدا نگاه می‌کنم و بی‌اختیار شروع به شمردن می‌کنم؛ یک... دو... سه... چهار... پنج... تعدادشان زیاد است؛ آن‌قدر زیاد که از جایی به بعد، دیگر اعداد معنای خود را از دست می‌دهند. گوشی را افقی می‌کنم تا هیچ جزئیاتی از این قاب از نظرم پنهان نماند. هرچه بیشتر خیره می‌شوم، قلبم سنگین‌تر می‌شود و بغض آرام‌آرام راه گلویم را می‌بندد.

در گوشه‌ای از تصویر، مادرانی ایستاده‌اند که آخرین وداع‌شان را کنار مزار فرزندانشان انجام می‌دهند. کمی آن‌طرف‌تر، پدری که قامتش زیر بار داغ دختر کوچکش خم شده است، بی‌حرکت کنار یکی از همان قبرها نشسته و احتمالا چند قدم آن‌سوتر، پسربچه‌ای همانطور که خود را روی خاک انداخته و نمی‌دانم برای کدام عزیزش، برای برادر یا خواهرش، اشک می‌ریزد اما نگاه خیسش به خاکی دوخته شده که می‌خواهد به جای او، عزیزش را در آغوش بکشد.

حمله به میناب یک جنایت جنگی بود/مظلومیت کودکان را به جهان نشان دادم

دوباره شروع به شمردن می‌کنم. وقتی تعداد قبرها از پنجاه‌تا عبور می‌کند، دیگر ادامه دادن برایم ممکن نیست. در طول تاریخ همیشه گفتن اعداد به جای اسامی کشته شدگان آسان تر بوده است؛ «۱۶۸ کودک کشته شدند.» جمله‌ای که شاید در چند ثانیه خوانده شود و از کنارش بگذریم. اما مگر می‌شود رنج این جنایت بی‌رحمانه را شمرد؟ مگر می‌توان اشک‌های بی وقفه یک مادر و بغض یک پدر را در قالب یک عدد خلاصه کرد؟

جنگ‌ها سال‌هاست انسان‌ها را از نام و هویتشان جدا و به عدد تبدیل کرده‌ است. اعدادی که در تیتر خبرها و گزارش‌های آماری، جای آرزوها، آینده، رویاها، شغل‌ها، خاطره‌ها و حتی رنگِ مورد علاقه آدم‌های از میان رفته را می‌گیرند. انگار برای آنکه قساوت بی حد و مرز جنگ قابل محاسبه باشد، باید نام‌ها حذف شوند و تنها یک عدد بنشیند. عددهایی که پشت آن‌ها زندگی‌هایی ناتمام، خانواده‌هایی داغدار و خانه‌هایی ویران پنهان شده است؛ عددهایی که قدرت‌های جنگ‌طلب برای رسیدن به اهداف کثیف خود، به‌جای انسان‌ها بر زبان می‌آورند تا شاید عمق فاجعه‌ای را که آفریده‌اند، کوچک‌تر از آنچه هست نشان دهند!

اما این عکس، اجازه نمی‌دهد قربانیان فقط یک عدد باشند. چرا که هر گودال، داستان زندگی انسانی را در خود پنهان کرده است؛ کودکی که دیگر به مدرسه بازنمی‌گردد و بازماندگانی که دیگر بدن گرم آن‌هارا در آغوش خود نمی‌کشد. این تصویر، یکی از هزاران عکسی بود که از خاک‌سپاری پیکر پاک شهدای مدرسه شجره طیبه درست در همان لحظات ابتدایی دست‌به‌دست در فضای مجازی چرخید؛ تصویری که فراتر از یک قاب خبری، به سندی از رنج و مظلومیت مردمی تبدیل شد که قربانی جنگ شدند و امروز عنوان بهترین عکس جهان را از آن خود کرده است.

حمله به میناب یک جنایت جنگی بود/مظلومیت کودکان را به جهان نشان دادم

اما پشت این قاب، روایت عکاسی قرار دارد که شاتر دوربینش را درست در لحظه‌ای فشرد که تاریخ، یکی از تلخ‌ترین فصل‌های خود را ورق می‌زد و برای روایت‌گری از مسیر ثبت همین تصویر، با مرتضی آخوندی، عکاس این اثر، گفت و گو کردم. هنگامی که ارتباطمان با آخوندی برقرار می‌شود، بدون آن‌که وقت را قربانی کنم، اولین سؤال را می‌پرسم و از مرتضی آخوندی می‌خواهم مرا به همان روزی برگرداند که برای ثبت مراسم تشییع شهدای مدرسه شجره طیبه راهی میناب شد و می‌پرسم: «وقتی به مراسم تشییع رسیدید، چه احساسی داشتید؟»

گویی که مرور آن لحظه‌ها برایش آسان نیست. سؤالم را با خودش تکرار می‌کند: «حس و حالم رو بهتون بگم؟» و چند ثانیه سکوت می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و بعد با همان لهجه گرم و دلنشین جنوبی‌اش از همان ابتدا شروع به روایت می‌کند: «از جایی که ما هستیم تا اونجا حدود چهل دقیقه راهه. وقتی رسیدم و صحنه رو دیدم، با توجه به تجربه‌ای که داشتم، می‌دونستم باید چه‌جوری عکس بگیرم و چه‌جوری منتشرش کنم که دیده بشه. هم فیلم گرفتم و هم عکس. همراه پیکر بچه‌ها بودم که با هلی شات از بالا شروع به عکس گرفتن کردم تا رسیدیم به مزار شهدا. همون لحظه با خودم داشتم مدام فکر می‌کردم عکس‌ها رو از چه زاویه‌ای بگیرم که بهتر دیده بشن و احساس کردم اگر از بالا عکاسی کنم، هم تعداد قبرها دیده می‌شه، هم خانواده‌هایی که برای بدرقه عزیزان‌شون اومدن و هم کل وسعت این اتفاق توی یک قاب جا می‌گیره و یک عکس کامل ثبت می‌شه.»

صحبتش را که تمام می‌کند، دوباره به همان سؤال اول برمی‌گردم و می‌پرسم: « خودتون وقتی داشتید عکس می‌گرفتید چه حسی داشتید؟» کمی فکر می‌کند. انگار پیدا کردن واژه برای آنچه دیده، سخت‌تر از ثبت همان لحظه‌هاست و دمی بعد آخوندی می‌گوید: «خب... نمی‌شه خیلی درست گفت. آدم وقتی مظلومیت این بچه‌ها رو می‌بینه، حالش خیلی بد می‌شه. همه‌شون دانش‌آموزای بی‌گناه بودن. ولی وقتی اونجایی که باید چیزی رو به دنیا نشون بدی، باید با احساساتت کنار بیای. باید خودت رو کنترل کنی تا بتونی این مظلومیت رو ثبت کنی. این تصاویر باید ثبت می‌شد و دنیا باید می‌فهمید چه اتفاقی افتاده. همون موقع هم با خودم فکر کردم از هر زاویه‌ای که عکس بگیرم، هیچ زاویه‌ای بهتر از نمای بالا نمی‌تونه همه ابعاد فاجعه رو به جهان نشون بده.»

با خودم فکر می‌کنم گاهی وسعت یک فاجعه آن‌قدر عظیم است که چشم انسان از روی زمین توان دیدنش را ندارد و باید از بالا به آن خیره شد تا عمق اندوهش آشکار شود. سکوتمان که طولانی می‌شود از افکارم بیرون می ‌آیم و به آدم‌هایی فکر می‌کنم که درون آن قاب ایستاده‌اند؛ آدم‌هایی که عزیزترین‌هایشان را به خاک سپردند و از مرتضی آخوندی می‌پرسم: « از خانواده‌های شهدا چه چیزی بیشتر از همه در ذهنتون مونده؟» گویی که چهره‌ها هنوز هم درست در مقابل چشمانش زنده است، بدون لحظه‌ای فکر کردن جواب می‌دهد: «تک‌تک چهره‌های خانواده‌ها رو دقیقاً به خاطر دارم. همه ناراحت و داغدار بودن. یه غم خیلی بزرگ اونجا وجود داشت که اصلا نمی‌شد توصیفش کرد.»

حمله به میناب یک جنایت جنگی بود/مظلومیت کودکان را به جهان نشان دادم

و دوباره سکوت می‌کند، گویی که دقیقا چهره آن مادری را که هرشب در کنار مزار جگرگوشه‌اش به خواب می‌رود یا پدری که در نبود نوردیده‌اش یک شبه پیر شده است، مقابل چشمانش به تصویر کشیده می‌شود. برای آن‌که بتوانم گفت‌وگویمان را ادامه دهم، سوال بعدی را از زاویه‌ای دیگر می‌پرسم؛ از تقابل میان احساس و وظیفه: آقای آخوندی خودتون گفتید شرایط و احساس غمی که در اون‌فضا به‌خاطر مراسم خاک سپاری شهدا ایجاد شده بود، خیلی سخت بود. اما چه چیزی باعث شد با وجود احساس غم، فقط روی عکاسی تمرکز کنید؟»

این بار جوابش حتی کوتاه‌تر است و می‌گوید: «فقط بچه‌ها.» برای اینکه مطمئن شوم درست شنیده‌ام، سؤال را دوباره تکرار می‌کنم: یعنی فقط برای اینکه مظلومیت بچه‌ها ثبت بشه؟ اجازه نمی‌دهد جمله‌ام تمام شود و ادامه می‌دهد: « بله... فقط همین. شما همین الان، با اینکه بیش از صد روز از اون ماجرا گذشته، برید مزار این بچه‌ها. وقتی اونجا می‌رسید، غم تمام وجودتون رو می‌گیره. محاله برید اونجا و گریه نکنید. محاله! این همه بچه رو یه جا ببینید. یکی از یکی خوشگل‌تر...» جمله‌اش نیمه‌تمام می‌ماند. سکوت می‌کند؛ سکوتی که شاید از هر توضیحی گویاتر باشد. چند لحظه بعد، دوباره گفت‌وگو را به سمت روند ثبت همان عکس می‌برم و می‌پرسم: «از روند عکاسی بهمون بگید. چطور به اون قاب رسیدید؟»

او می‌گوید: «همه‌اش برمی‌گرده به تجربه. وقتی زیاد عکاسی می‌کنید، کم‌کم متوجه می‌شید چه زاویه‌ای بهتره و چه تصویری بیشتر می‌تونه با مخاطب حرف بزنه. اون روز هم داشتم از طریق مانیتور هلی‌شات صحنه‌ها رو می‌دیدم. یکی از تصویرهایی که جدا از مزار شهدا ثبت کردم، حرکت تابوت بچه‌ها بود؛ تابوت‌هایی که روی دست جمعیت، پشت سر هم به سمت مزار می‌اومدن و بعد، یکی‌یکی به خاک سپرده می‌شدن. تمام این صحنه‌ها رو از بالا می‌دیدم و سعی می‌کردم هیچ بخشی از روایت اون روز از قلم نیفته و عکس های زیادی رو ثبت کردم که یکی از همونا شد همین عکسی که دربارش صحبت می‌کنیم.»

حمله به میناب یک جنایت جنگی بود/مظلومیت کودکان را به جهان نشان دادم

از روایت ثبت عکس فاصله می‌گیرم و سؤال دیگری را مطرح می‌کنم: «وقتی جنگ شد دوست داشتید با عکس‌هاتون چه چیزی رو به جهان نشون بدید؟» بعد از اینکه سؤال را می‌پرسم، برای چند لحظه صدایش قطع می‌شود. سکوت می‌کند؛ انگار تمام روزهایی که میان دود، آوار و سوگ قدم زده، یکباره از مقابل چشمانش عبور می‌کنند. چند ثانیه بعد، تنها با چند کلمه پاسخ می‌دهد؛ کلماتی که خلاصه تمام آن چیزی است که دیده است: «جنایت جنگی... این چیزی که اتفاق افتاد، جنایت جنگی بود. گاهی جنگ‌ها توی محدوده‌های نظامی اتفاق می‌افتن و خب تکلیفشون مشخصه، اما چیزی که برای این بچه‌ها اتفاق افتاد، جنایت جنگی بود و من هم به عنوان عکاس وظیفم همین بود تا این جنایت رو به جهان نشون بدم.»

پاسخش کوتاه است، اما آن‌قدر صریح که جای سؤال دیگری باقی نمی‌گذارد. با این حال، کنجکاوم بدانم پیش از ورود به چنین صحنه‌هایی، چه تصویری از جنگ در ذهن داشته است، به همین خاطر می‌پرسم: «قبل از اینکه جنگ شروع بشه و از این موضوع عکاسی کنید، تصورتون از جنگ چی بود؟» صدایش دوباره رنگ غم می‌گیرد. مرتضی آخوندی می‌گوید: «من عکاسی رو خودم شروع کردم و هیچ کلاس خاصی نرفتم. قبل از شروع جنگ هم سال‌ها از سیل، زلزله و حوادث مختلف عکاسی کرده بودم. راستش، قبل از اینکه وارد این فضا بشم، تصور خاصی از جنگ نداشتم. وقتی وارد عکاسی می‌شید، کم‌کم یاد می‌گیرید که باید روی کار و عکستون تمرکز کنید. حتی اگر موشک هم می‌زدن، برام مهم نبود. فقط می‌خواستم کارم رو انجام بدم.» همین جمله‌اش رسالت عکاس بودنش را بیش‌از هر توضیح طولانی دیگری روایت می‌کند که در جریان ثبت وقایع، حتی در حساس ترین شرایط، خودش را کنار می‌گذارد تا بتواند حقیقت را برای همیشه ثبت کند.

حمله به میناب یک جنایت جنگی بود/مظلومیت کودکان را به جهان نشان دادم

لحظه‌ای بعد گفت‌وگومان را به سرنوشت همان عکس معروف می‌کشانم؛ عکسی که امروز بسیاری آن را دیده‌اند و سوال می‌کنم، از بازتاب عکس‌های میناب برامون بگید. این بار، لحنش کمی تغییر می‌کند و جنسی از مسئولیتی به خود می‌گیرد. آخوندی جواب می‌دهد: «تقریباً هرجا تصویری از شهدای میناب و این اتفاق منتشر شده، بیشترش کار خودم بوده. اما من زمان ثبت این عکس‌ها اصلاً نگاه هنری نداشتم و نگاهم کاملاً خبری بود. فقط می‌خواستم همه بفهمن دقیقاً چه جنایتی اتفاق افتاده. به همین خاطر، همون لحظه که عکاسی می‌کردم، همون لحظه هم عکس‌ها رو منتشر می‌کردم و بازتاب خیلی زیادی در جهان پیدا کرد»

مکث می‌کند و گویی که آن‌چه انجام داده است از صمیم قلبش بوده، ادامه می‌دهد: «خیلی‌ها همون روزها بهم می‌گفتن عکس‌ها رو برای خودت نگه دار؛ نذار منتشر بشن تا بعداً بتونی باهاشون توی جشنواره‌ها و مسابقه‌های مختلف شرکت کنی. اما من فقط یه جواب می‌دادم؛ می‌گفتم نه... بذار همین الان توی دنیا منتشر بشه تا همه این جنایات رو ببینن بعدا خدا خودش می‌رسونه. الان هم خدا لطف کرد و یکی از همون عکس‌ها، جایزه بهترین عکس جهان رو گرفت.»

حمله به میناب یک جنایت جنگی بود/مظلومیت کودکان را به جهان نشان دادم

جمله آخر را با همان ایمانی می‌گوید که گویی برایش مهم‌تر از دریافت جایزه، دیده شدن حقیقت بوده است. از همین‌جا، گفت‌وگو را به احساس خودش بعد از دیده شدن آن عکس‌ها می‌رسانم و می‌پرسم: «وقتی متوجه شدید عکس‌هاتون این‌قدر دیده شد و جایزه بهترین عکس جهان رو دریافت کرد چه حسی داشتید؟» این بار صدایش نرم‌تر، آرام‌تر و رضایتمندتر از قبل می‌شود و می‌گوید: « بعد از ثبت عکس و جهانی شدنش، تعدادی از خانواده شهدا به من زنگ زدن و از من تشکر کردن که صدای مظلومیت بچه‌هاشون رو به گوش جهان رسوندم، خب می‌دونید همین برای من یک انرژی مثبت بی‌نظیر بوده و حتی از جایزه برای من ارزشمندتر هست. در کنار این من احساس مفید بودن هم داشتم. وقتی ما یه کار مفید انجام می‌دیم، احساس خوبی داریم و از طرفی تمام تلاشم هم این بود که بچه‌های مظلوم شهید دیده بشن.» لحظه‌ای سکوت می‌کند و حرفش را از سر می‌گیرد: «بیاید قبول کنیم که تا همین ده روز پیش، شهدای میناب دیگه خیلی دیده نمی‌شدند. اما با همون یک عکس و برنده شدنش، دوباره این اتفاق به ذهن همه برگشت؛ نه فقط توی کشور خودمون، بلکه توی جهان. گاهی فقط یک عکس می‌تونه کاری بکنه که هزاران جمله از انجامش ناتوان باشن.»

مرتضی آخوندی که عکاس خودآموخته اهل بندرعباس است و سال‌هاست دوربینش را به ثبت وقایع اجتماعی و انسانی سپرده، آثارش در نمایشگاه‌ها و جشنواره‌های مختلف ملی و بین‌المللی حضور داشته و بارها مورد تقدیر قرار گرفته است. اکنون مهم‌ترین دستاوردش، نه جوایز و نمایشگاه‌ها، بلکه ثبت لحظه‌ای شده است که اجازه نداد مظلومیت ۱۶۸ انسان بی‌دفاع، تنها در قالب یک آمار باقی بماند. ‌گفت وگویم که با مرتضی آخوندی تمام می‌شود و بار دیگر نگاهم به همان عکس دوخته می‌شود که حالا دیگر برایم فقط ردیفی از قبرها نیست بلکه بعد از شنیدن روایت عکاسی که لحظه‌به‌لحظه آن روز را زندگی کرده، این تصویر برایم معنای دیگری پیدا کرده است.

حمله به میناب یک جنایت جنگی بود/مظلومیت کودکان را به جهان نشان دادم

این مزارها دیگر در چشم من بیشتر به باغی می‌مانند که بذر گل‌های آفتاب گردان و درختان سرو در آن کاشته شده است. گل‌هایی که هرچند فرصت شکفتن در این دنیا را پیدا نکردند، اما روزی از ریشه‌هایشان ساقه هایی خواهد رویید که در این دنیای سیاه از قساوت قلب ظالمان، فقط به دنبال نور صلح و حقیقت سر بر می‌کشند و درختان سروی قد بلند خواهد کرد که سر سبزی همیشگی‌شان تنها پیام‌آور صلح باشند؛ درختانی که به جای صدای انفجار، آواز زندگی را در جهان طنین‌انداز کنند و به جای نقش جنگ، نقش مهربانی و انسانیت را بر زمین می‌کشند و شاید رسالت چنین عکس‌هایی نیز همین باشد تا اینکه نگذارند خاطره این شهدای پاک در غبار زمان گم شود و هر بار که جهان به تماشای این قاب می‌ایستد، به یاد بیاورد هیچ کودکی نباید بهای جنگ را در هیچ کجای کره خاکی بپردازد.

تبلیغات


اشتراک گذاری

دیدگاه‌ها


ارسال دیدگاه