پسرم در زندان مرا نشناخت، تا چند روز دل‌آزرده بودم
کد خبر : ۱۰۰۴۲۰۷
|
تاریخ : ۱۴۰۵/۰۴/۰۹
-
زمان : ۱۲:۵۴
|
دسته بندی: اسلایدر

پسرم در زندان مرا نشناخت، تا چند روز دل‌آزرده بودم

در تقویم حیات سیاسی رهبر شهید انقلاب، ۱۴ فروردین ۱۳۴۶، موسم سومین دستگیری وی به دست ساواک قلمداد می‌شود. این دستگیری ریشه در فعالیت‌هایی که منجر به بیداری اجتماعی و سیاسی شده بود، داشت.

به گزارش شبکه خبر، روزنامه جوان نوشت: رهبر شهید: «در زندان چهارم، نوشتن یادداشت‌های روزانه را شروع کردم، اما تا پایان ادامه ندادم، چون به حالت خستگی و دلزدگی دچار شدم. در اثر آن، نوشتن را رها کردم. آخرین جمله‌ای که در این زندان نوشتم، این بود: در اینجا نوشتن را متوقف می‌کنم، چون چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد؟... امروز که به آنها مراجعه می‌کنم از ادامه ندادن آنها تأسف می‌خورم زیرا بر خلاف آنچه گمان می‌کردم، بی‌فایده نبوده است...»

در تقویم حیات سیاسی رهبر شهید انقلاب اسلامی، ۱۴ فروردین ۱۳۴۶، موسم سومین دستگیری وی به دست ساواک قلمداد می‌شود. این دستگیری ریشه در فعالیت‌هایی داشت، که آن بزرگ درپی بازگشت به شهر مشهد در سال ۱۳۴۳ آنها را کلید زده و منجر به نوعی بیداری اجتماعی و سیاسی شده بود. در مقال پی آمده، بر اساس منقولات حضرت آیت‌الله العظمی شهید سید علی خامنه‌ای، این رویداد مورد بازخوانی و تحلیل قرار گرفته است.

به چاپ رسیدن اولین کتاب، حمله ساواک به چاپخانه و مصادره نسخه‌ها

رهبر شهید انقلاب اسلامی درپی شدت یافتن بیماری پدر و نیاز وی به کمک و پرستاری فرزند از ادامه حضور در شهر قم بازماند و به زادگاه خویش بازگشت. حضور مجدد وی در شهر شهادت به پایه‌گذاری بسا فعالیت‌های روشنگر انجامید که در نهایت حساسیت ساواک و سومین دستگیری او را درپی داشت. ارتباط آگاهی بخش با طلاب و دانشجویان، ترجمه اثری از سید قطب و پایه‌گذاری یک مؤسسه انتشاراتی، در زمره این اقدامات قلمداد می‌شوند:

«در آغاز سال ۱۳۴۶ مجدداً بازداشت شدم و به زندان افتادم. این سومین زندان من بود. آن سال برای اسلام گرایان ایران یکی از سال‌های دردآور بود، چون رژیم در آن سال بر روحانیون خیلی سخت گرفت... به عنوان پیش‌زمینه باید یادآور شوم سال ۱۳۴۳ از قم به مشهد برگشتم و در همان سال ازدواج کردم. پس از بازگشت به مشهد، سلسله فعالیت‌های فکری و سیاسی تازه‌ای آغاز کردم. من در مشهد با عناصر جنبشی و انقلابی و شخصیت‌های مخالف رژیم و همچنین با طلاب جوان و دانشجویان، تماس‌های مداوم و گسترده‌ای داشتم. جلساتی نیز برای تأمل و بررسی، برنامه‌ریزی تدریس و تبلیغ داشتم که از جمله آنها تشکیل جلساتی برای تدریس معارف اسلامی مرتبط با نهضت اسلامی، برای گروهی از جوانان بود.

همچنین از جمله این فعالیت‌های انقلابی، تأسیس یک مؤسسه چاپ و انتشارات با همکاری شاعر فقید، غلامرضا قدسی و شهید تدین و یک شخص خراسانی دیگر بود. نام این مؤسسه را هم سپیده گذاشتیم و از طریق آن به انتشار برخی کتب اسلامی حاوی مضامین انقلابی پرداختیم. سپس کتاب آینده در قلمرو اسلام تألیف سید قطب را ترجمه کردم و در چاپخانه معروف خراسان، مشغول چاپ آن شدیم. نزدیک بود چاپ کتاب به پایان برسد که با خانواده و بستگان از مشهد به یک سفر گردشی رفتیم. این سفر در فروردین ۱۳۴۵ صورت گرفت و فرزندم مصطفی، در آن زمان ۴۰ روزه بود که به تهران رفتیم، سپس به قم و از آنجا به اصفهان رفتیم.

بعد در برگشت به مشهد، دوباره به تهران آمدیم. در یکی از مسافرخانه‌های تهران بودیم که خبر حمله ساواک به چاپخانه خراسان و مصادره همه نسخه‌های ترجمه کتاب و دستگیری مدیر مؤسسه سپیده رسید. به من گفتند ساواک به دنبال شماست تا دستگیرتان کند. مدتی بعد، خبر دستگیری یکی دیگر از اعضای مؤسسه نیز رسید. یقین کردم که ساواک، در اتخاذ موضعی سخت نسبت به کتاب و مترجم آن جدی است. موضوع را با همسرم و مادرش که همراه ما بود، مطرح کردم. پیشنهاد کردم همه به مشهد برگردند و مرا در جریان اوضاع آنجا قرار دهند و به من اطلاع دهند، آیا ماندن من در تهران به مصلحت است یا بازگشتم به مشهد؟ و خودم به تنهایی در اتاق مسافرخانه ماندم. چند روز بعد، یکی از برادران ۵۰ نسخه از ترجمه کتاب را برایم آورد. معلوم شد برادران احساس خطر کرده و پیش از حمله ساواک، ۱۰۰ نسخه از کتاب را حفظ کرده‌اند.

از چاپ کتاب خیلی خوشحال شدم، زیرا نخستین اثر من بود که چاپ می‌شد. چاپ خوبی هم شده بود و طرح روی جلد زیبایی داشت. نسخه‌هایی از آن را میان دوستان توزیع کردم. بقیه را هم، نزد یکی از بستگان‌مان به امانت گذاشتم و به او گفتم اینها کتاب‌های ممنوعه و خطرناکی است! چند روز بعد، یکی از دوستان مرا به مسجدی دعوت کرد که سنگ بنای آن را گذاشته بودند، ولی هنوز ساخته نشده بود.

دست‌اندرکاران این مسجد، خواسته بودند از زمین آن در ایام محرم استفاده کنند؛ لذا دور آن را با ورق آهنی محصور کرده و روی آن چادر زده و برای نماز و مراسم آماده کرده بودند. دعوت را پذیرفتم. در آنجا در دهه اول محرم، امامت جماعت را بر عهده داشتم و پس از نماز منبر می‌رفتم؛ سپس یک سخنران برای دهه دوم و سخنران دیگری برای دهه سوم محرم دعوت کردم. این همان مسجدی است که اکنون در خیابان نصرت در نزدیکی دانشگاه تهران قرار دارد و پس از ساخته‌شدن، به مسجد امیرالمؤمنین (ع) معروف شده است....»

تشکیلات ۱۱ نفره لو رفته است

آیت‌الله خامنه‌ای به هنگام حضور در تهران و ازسوی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی از لو رفتن گروه ۱۱ نفره‌ای که در قم پایه نهاده بودند (و بعدها تبدیل به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم شد)، مطلع شد. بی‌تردید این امر، انگیزه ساواک را برای دستگیری او مضاعف ساخته بود. هم از این روی وی و دوستانش به این نتیجه رسیدند که اینک راهی جز اختفای اعضای گروه وجود ندارد:

«یک روز در خیابانی در نزدیکی دانشگاه تهران پیاده می‌رفتم، ناگهان با آقای هاشمی رفسنجانی روبه‌رو شدم. دیدم آقای هاشمی با تعجب و شگفتی به من نگاه می‌کند. به من گفت شما چطور به این شکل در خیابان راه می‌روید و خود را مخفی نمی‌کنید؟ گفتم برای چه مخفی شوم؟ من امام جماعت هستم و منبر می‌روم. گفت شما تحت پیگرد هستید، گروه ۱۱ نفره لو رفته است. آقای آذری قمی دستگیر شده و ما هم در تهران تحت‌تعقیب هستیم. گفت سوار اتوبوس بوده و وقتی مرا دیده، پیاده شده تا مرا از جریان مطلع کند. گفتم بسیار خب، حالا چه باید کنیم؟ گفت امروز ما برای مشورت درباره اینکه چه کاری باید کنیم با برخی اعضای گروه جلسه داریم.

محل قرار در خیابان ایران بود که یکی از خیابان‌های مرکزی تهران است زیرا هیچ یک از اعضای گروه در تهران خانه نداشتند و ما نمی‌خواستیم هیچ‌یک از دوستان را به دردسر بیندازیم. در خیابان ایران به هم رسیدیم، چهارنفر بودیم من، آقای هاشمی و آقای ابراهیم امینی و آقای قدوسی. چند روز پیش، ساواک آقای قدوسی را احضار کرده و درباره مسائل مربوط به گروه ۱۱ نفره ما از او بازجویی کرده بود. برای ما مهم بود بدانیم در بازجویی چه صحبت‌هایی شده تا از میزان لورفتگی گروه در نزد ساواک آگاه شویم. موضوع اصلی جلسه ما همین بود... در جلسه، آقای قدوسی شروع به صحبت کرد.

آنچه را که بین او و بازجوی ساواک گذشته بود و سؤال‌هایی را که از او شده بود، برای‌مان شرح داد. گفت آنها در خلال بازداشت موقت، لیستی از اسامی گروه ۱۱ نفره را به من نشان دادند. بعد رو به من کرد و گفت اسم شما در اول لیست بود! خبر ترس آوری بود؛ چون خیلی احتمال داشت ساواک آقای قدوسی را آزاد کرده باشد تا با تعقیب او ارتباطاتش را کشف کند. به هر حال، در این جلسه تصمیم گرفته شد، هرکس هرطور بتواند خود را مخفی کند.

من در تهران نمی‌توانستم مخفی شوم زیرا پناهگاه مطمئنی نداشتم. مسئله جدی بود، چون همه نام‌ها لو رفته بود. دونفر از اعضای گروه، یعنی آقای منتظری و آقای ربانی شیرازی دستگیر شده بودند. البته دستگیری آنها نه به خاطر پیوستگی‌شان با این گروه بلکه به دلیل مسئله‌ای دیگر صورت گرفته بود. تصمیم برادران اختفای اعضای گروه بود....»

از موضع تخطئه از آقایان میلانی و قمی می‌پرسیدم سکوت علما چه دلیلی دارد؟

از جمله خصائل رهبر شهید در دوران نهضت اسلامی، این بود که باوجود خطر از ایفای وظیفه دینی و انقلابی خویش نمی‌کاست و آن را با خونسردی و آرامش خاطر به انجام می‌رساند. همین عامل نیز موجب شده بود به هنگام تعقیب ازسوی ساواک و باوجود حضور عناصر مرتبط با این سازمان در بیوت برخی مراجع و علمای مشهد به نزد آنان رود و وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را به ایشان یادآور شود و پیامدهای آن را برای خود بپذیرد:

«سال ۱۳۴۶ فرا رسید. با خود گفتم تعقیب اکنون از شدت افتاده، پس به مشهد بروم، ولی در اماکن عمومی ظاهر نشوم. به مشهد بازگشتم، اما کسی مانند من نمی‌تواند در حاشیه بماند و به آنچه در جامعه می‌گذرد، بی‌اعتنا باشد. نزد آقایان میلانی و قمی می‌رفتم، راجع به انحرافات موجود در جامعه با آنها صحبت می‌کردم از موضع تقبیح و تخطئه که سکوت علما چه دلیلی دارد؟ می‌پرسیدم و در جهت موضع‌گیری قاطعانه در برابر رژیم فاسد، آنها را ترغیب می‌کردم. ظاهراً این سخنان من، موبه مو به ساواک منتقل شده بود؛ من این را پس از بازداشت فهمیدم. لابد در بین اطرافیان این دو شخصیت، کسانی بوده‌اند که مطالب را منتقل می‌کردند....»

در زندان محکومان نظامی مشهد

توصیف زندان‌هایی که راوی در ادوار گوناگون نهضت اسلامی تجربه کرده است، در مجموع می‌تواند نمایانگر رفتار عوامل رژیم پهلوی با محبوسین خویش در مقاطع مختلف باشد. از آن جمله است دستگیری در آغاز سال ۱۳۴۶ که درپی چهارسال تکاپوی مبارزاتی و رصد آن ازسوی ساواک روی داد؛ تجربه حبس محکومان نظامی در مشهد و شرایط حاکم بر آن:
«در ۱۴فروردین ۱۳۴۶، حاج شیخ مجتبی قزوینی وفات کرد.

او از بزرگان کم نظیر بود؛ مردی شریف، عالم، مؤمن، عابد، زاهد، مورد احترام و با هیبت و وقار بود. حتی مورد تکریم آقای میلانی نیز قرار داشت. این حادثه‌ای بزرگ بود و من نمی‌توانستم در خانه بمانم. من از جمله کسانی بودم که به مراسم تشییع اهتمام داشتم. پس از به خاکسپاری حاج شیخ مجتبی و پراکنده شدن مردم، کمی از ظهر گذشته به اتفاق برادرم، سید هادی عازم منزل پدرم شدیم.

مادرم در آن ایام به حج رفته و پدرم تنها بود. در میان راه، مأموران ساواک ما را محاصره کردند. به من گفتند بیا. گفتم نمی‌آیم. از پلیس کمک گرفتند و من و برادرم را بردند و در ماشینی انداختند. در مقر ساواک برادرم را آزاد کردند و مرا نگه داشتند، چون هدف من بودم. از ساختمان ساواک به یک بازداشتگاه نظامی واقع در یک پادگان در مجاورت مرکز نگهبانی منتقل شدم، چون آن زمان مشهد زندان ویژه‌ای برای سیاسی‌ها نداشت.

چهارمین زندان من نیز در همین مکان بود. بعد از آن بود که یک زندان مخصوص زندانیان سیاسی ساختند که من برای پنجمین بار در آنجا بازداشت بودم. بازداشتگاه، یک ساختمان تمیز و سفید بود. ما آن را کاخ سفید یا هتل سفید می‌نامیدیم. در آن بازداشتگاه، چند سلول انفرادی و دو سالن گروهی بود؛ یکی از سالن‌ها برای سربازان عادی و دیگری برای درجه‌داران، اما اگر زندانی افسر بود، اتاق خاصی داشت که البته شبیه سلول‌های زندانیان سیاسی نبود، بلکه قدری رفاه در آنجا جریان داشت و در اتاق نیز باز بود. افراد زندانی، از نظامیان بودند. در میان آنها، جز یک جوان کاسب مشهدی به نام قاسمی، غیر نظامی‌ای وجود نداشت.

این مرد وقتی مرا دید، خیلی خوشحال شد. از قرار معلوم بازداشت او به خاطر سفرش به عراق بوده که در بازگشت اوراقی در رابطه با امام به همراه داشته بود. در زندان، یک افسر جوان هم بود که به قتل همسرش متهم بود. او را در یکی از اتاق‌های ویژه افسران انداخته بودند؛ هر وقت می‌خواست، بیرون می‌آمد و گاهی در راهروهای زندان با افتخار و مباهات قدم می‌زد و به سایر زندانیان اعتنایی نداشت! من و قاسمی در اتاق‌های انفرادی بودیم، ولی این اتاق‌ها مانند اتاق آن افسر نبود، چون از هر وسیله آسایش خالی بود و بیشتر به قفس شباهت داشت! بقیه هم در سالن‌های گروهی بودند. در دو سلول قفل نبود لذا پیش می‌آمد که من و قاسمی با هم دیدار کنیم؛ گرچه گاهی در معرض توپ و تشر و ممانعت نگهبانان قرار می‌گرفتیم....»

نظامیان محکوم که به یک زندانی سیاسی اقتدا می‌کردند

نظامیانی که به هر دلیل محکوم شده بودند و در زندان مشهد به سرمی بردند از حضور یک روحانی سیاسی در میان خویش استقبال کردند و او را در میان گرفتند. در محرم همان سال، وی را امام جماعت و واعظ خویش قرار دادند و هر شب پای سخنانش می‌نشستند. امری که مطلوب امرای ارتش نبود و، چون همیشه، راهی جز تعطیل این جلسات نیافتند:
«در همان نخستین روزهای زندان، ماه‌محرم سال ۱۳۸۷ قمری فرا رسید. قاسمی با من برای برپایی شعائر اسلامی در زندان همکاری و زندانیان را به برپایی نماز جماعت ترغیب می‌کرد. من امام جماعت نظامیان زندانی بودم و پس از نماز، برایشان سخنرانی و وعظ می‌کردم. قاسمی هم بعد از من روضه می‌خواند.

چند شبی، وضع به همین منوال ادامه یافت. یک شب افسر مسئول زندان وارد شد و دید نظامیان زندانی، پشت سر یک زندانی سیاسی نماز می‌خوانند. انتظار داشت وقتی وارد زندان می‌شود، سربازان به حال آماده باش بایستند و به او سلام نظامی بدهند، اما همه رویشان به سوی قبله بود و هیچ‌کس به او اعتنایی نکرد. مشاهده این صحنه، بر او گران آمد و خشمگین از زندان بیرون رفت.

وقتی نماز تمام شد، یکی از مسئولان زندان نزد من آمد و گفت شما اجازه ندارید نماز جماعت برپا کنید و برای نظامی‌ها حرف بزنید. این ممنوعیت به نفع من بود زیرا همدلی نظامیان با من بیشتر شد. به آنها گفتم هر شب به جلسات‌تان ادامه دهید و طی آن، صفحاتی از کتاب آنجا که حق پیروز است را بخوانید. این کتاب، حاوی تحلیلی از انقلاب امام حسین (ع) و شرح حال شهدای کربلاست....»

مصطفی، حیرت زده به من نگریست و سپس گریه کرد

از جمله یادمان‌های امام شهید از آن دوره از زندان، دیدار با سید مصطفی، فرزند اول و دوساله خویش است. کودکی که به دلیل مدتی دوری از پدر، او را نشناخت و این امر موجب اندوه و تأثر والد نستوه وی شد: «یک روز پسرم مصطفی را که دو ساله بود به زندان آوردند. یکی از سربازان دوان دوان آمد و گفت پسر شما را آورده‌اند به در زندان. نگاه انداختم، دیدم یکی از افسران مصطفی را بغل گرفته و به سوی من می‌آید. مصطفی را گرفتم و بوسیدم.

کودک به علت اینکه مدتی طولانی از او دور بودم، مرا نشناخت لذا با چهره‌ای گرفته و اخم کرده و حیرت زده به من می‌نگریست! سپس زیر گریه زد! به‌شدت می‌گریست؛ نتوانستم او را آرام کنم. او را دوباره به افسر دادم تا به همسرم و بقیه - که اجازه دیدار با من را نداشتند - بازگرداند. این امر به قدری مرا متأثر ساخت که تا چند روز بعد نیز همچنان دل آزرده بودم....»

یادداشت‌های ناتمام، اما مغتنم در زندان

و سرانجام از رویدادهای سومین زندان شهید آیت‌الله العظمی خامنه‌ای، نگارش یادداشت‌های روزانه است که البته به دلایلی که در ذیل بدان اشارت رفته است، ناتمام ماند. مطالبی که اگر روزی مجال انتشار یابد، می‌تواند آیینه‌ای شفاف‌تر از فضای فرهنگی و رفتاری حاکم بر زندان نظامیان مشهد باشد: «در این زندان نوشتن یادداشت‌های روزانه زندان را شروع کردم، اما تا پایان ادامه ندادم، چون به حالت خستگی و دلزدگی دچار شدم. در اثر آن، نوشتن را رها کردم. آخرین جمله‌ای که در این زندان نوشتم، این بود: «در اینجا نوشتن را متوقف می‌کنم، چون چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد؟!»

امروز که به آن یادداشت‌ها مراجعه می‌کنم از ادامه ندادن آنها تأسف می‌خورم زیرا بر خلاف آنچه گمان می‌کردم، بی‌فایده نبوده است. ترجمه کتاب الاسلام و مشکلات‌الحضاره سید قطب را نیز در همین زندان شروع کردم. بیشتر کتاب را ترجمه کردم، اما حالت دلتنگی و ناراحتی ناشی از ماندن مدتی طولانی در سلولی کوچک و تاریک - که حالت یکنواختی و تکرار بر آن حکمفرما بود- مانع از آن شد که کار ترجمه را به اتمام برسانم و مقدمه را بنویسم.

این کار به صورت ناقص باقی ماند تا اینکه در اثنای چهارمین زندان، آن را تکمیل کردم؛ لذا کار کتاب، در یک زندان آغاز شد و در زندانی دیگر به پایان رسید. یادداشت‌هایی که در این زندان به نگارش درآورده‌ام، صحنه‌هایی را از وضع اخلاقی بدی که در بین نظامیان حاکم بود- یعنی رفتار و اخلاق منحط برخی از آنها و بدرفتاری افسران با سربازان- ترسیم می‌کند. یادداشت‌های من، حاوی مطالبی درباره یک افسر زندانی هم بود. این افسر، خوشبختانه از یک روحیه دینی برخوردار بود و به انجام فرایض علاقه نشان می‌داد. گرفتاری زندان معمولاً باعث می‌شود، افراد بیشتر به دین روی آورند و به دعا توجه کنند؛ چون مانند همان کشتی‌ای است که خداوند متعال راجع به آن فرموده: فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدین.»

کلام آخر

سومین زندان قهرمان داستان ما، در دوره‌ای روی داد که به ظاهر تکاپوی انقلابی رونق چندانی نداشت و دستگاه‌های امنیتی رژیم شاه، توانسته بودند به طور نسبی ندای مبارزه را خاموش کنند. با این همه رزم‌آوران مقاومی، چون قائد شهید، این سکوت ظاهری را به هیچ گرفتند و همچنان به طریق روشنگرانه خویش تداوم دادند و در نهایت، زمینه‌های اوج‌گیری انقلاب اسلامی ایران را فراهم ساختند. امری که در بخش‌های آینده این بازخوانی، بدان خواهیم پرداخت.

تبلیغات


اشتراک گذاری

دیدگاه‌ها


ارسال دیدگاه