شبکه خبر - مجله مهر: هوا هنوز در گرگومیش بامداد فرو رفته است و آفتاب، فرصت نکرده چهره خود را بر آسمان ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵ آشکار کند. لباسهای مشکیام را میپوشم و با این امید که شاید در این ساعت، خیابانهای تهران هنوز آنقدر شلوغ نشده باشند و بتوانم با آسودگی بیشتری روایت یکی از تاریخیترین روزهای پایتخت را ثبت کنم، راهی چهارراه ولیعصر میشوم. اما همین که به ایستگاه متروی تئاتر شهر میرسم نخستین تصویر از تمام تصوراتم بر هم میخورد؛ سیل جمعیت عزادار با لباسهای مشکی، پرچمهای ایران و پرچمهای سرخ «یا الثارات الخامنهای» در دست، از هر سو به سمت محل مراسم تشییع در حرکتاند.
نگاهی به ساعتم میاندازم؛ هنوز سی دقیقهای تا شش صبح باقی مانده، اما مترو دیگر جایی برای ایستادن ندارد. واگنها مملو از جمعیت است و با باز شدن درها، موج عزاداران آرامآرام روی سکو جاری میشود. در همین میان، زن میانسالی با صدایی محکم و رسا، جمعیت را به فرستادن صلواتی برای سلامتی رهبرمان سید مجتبی خامنهای دعوت میکند. صلوات، یکصدا در فضای ایستگاه طنین میاندازد و مردم، آرام اما فشرده، از واگنها خارج میشوند. انبوه جمعیت، اختیار قدمها را از همه گرفته است و همه ناچارند با آهنگ حرکت آهسته جمعیت به پیش رفته و شانه به شانه، بیآنکه یکدیگر را بشناسند، مسیر را طی میکنند. وقتی به خروجی ایستگاه نزدیک میشوم، نخستین تیغهای پرتو خورشید مستقیم بر چشمانم مینشیند. برای لحظهای چشمهایم را میبندم و وقتی دوباره آنها را باز میکنم، گویی تهران، چهره دیگری به خود گرفته است که من آن را نمیشناسم و طی این سالها اولین بار است که پایتخت را اینگونه میبینم.

کمی از مسیر اصلی فاصله میگیرم تا بتوانم تصویر پیش رو را بهتر ببینم. در ماههای گذشته بارها برای تهیه گزارشهای میدانی به این محدوده آمدهام، اما حالوهوای امروز با همه آن روزها فرق دارد؛ انگار شهر، نفس دیگری میکشد و خیابان، روایت دیگری از جنس حزن و وداع را به نمایش گذاشته است. در همین لحظه، نوای مداحی در فضا میپیچد: «بر شانههای شهر میآیند یاران ما...» صدا، آرامآرام میان افراد عزادار میپیچد و با قدمهای مردم درهم میآمیزد. نگاهم را میان جمعیت میگردانم؛ از کودک تا سالمند، از زن و مرد همه آمدهاند تا برای آخرین بار آقای شهیدشان را از تهران، در پناه امام زمان (عج)، بدرقه کنند.
در میان آن همه چهره، صدای گریه زن سالمندی توجهم را جلب میکند. به سختی خود را به گوشهای رسانده، به دیوار تکیه داده و دست نوه کوچکش را محکم در دست گرفته است. چند لحظه فقط نگاهش میکنم. انگار با کسی سخن میگوید که دیگر روبهرویش نیست. زیر لب زمزمه میکند: «آقاجان... داری میری از پیش ما؟ ما آنقدر بد بودیم که اینقدر زود از پیش ما رفتی؟» حرفش نیمهتمام میماند. نگاهش روی پرچم سرخ «الثارات الخامنهای» ثابت میشود. اشک آرام روی گونههایش میلغزد و بعد، تنها همین یک جمله را میگوید: «حلال کن آقاجان...» و گریه بیامان جای کلماتش را میگیرد و جمعیت، آرامآرام او را نیز با خود به پیش میبرد.
در همین فاصله، هر لحظه بر شمار مردمی که برای آخرین بدرقه آمدهاند افزوده میشود. خیابانها حالا موجموج از عزادارانی پر شده که از هر سو خود را به مسیر مراسم تشییع آقای شهید ایران رساندهاند. دوباره به راه میافتم و همگام با جمعیت پیش میروم. با دیدن خیل افراد جملهای که سالها پیش خوانده بودم، در ذهنم زنده میشود (غمی که قلب را به آتش میکشد، شعلههایش در چشمها نمایان میشود.) امروز، میان این جمعیت، بیش از هر زمان دیگری معنای آن جمله را میفهمم. به چشمهای مردم نگاه میکنم؛ هیچ دو نگاهی شبیه هم نیست. هر چشم، روایت خودش را از این اندوه بازگو میکند.
گویی این غم، برای هر کس معنایی متفاوت دارد. برای یکی، طعم یتیم شدن گرفته است و برای دیگری، اندوهی است که با وجود همه سنگینیاش، او را به ایستادگی و مقاومت فرا میخواند. مداح با نوای «حسین، حسین» جمعیت را همراه میکند و مردم آرامآرام دم میگیرند. صدای سینهزنی با نوحه به هم پیچیده میشود و تمام خیابان را پر میکند. در میان انبوه پرچمهای برافراشته، پرچم کوچک ایران در دست خردسالی نگاهم را به خود جلب میکند؛ پرچمی که کنار آن، تصویری از رهبر شهید و آیتالله مجتبی خامنهای قرار گرفته است. کودک در آغوش پدرش آرام گرفته و بیآنکه چیزی بگوید، همان پرچم کوچک را آهسته میان فضای خالی کمی که بین جمعیت ایجاد شده تکان میدهد. چند لحظه نگاهم بر روی همین تصویر میماند؛ که بسیار ساده است و به همان اندازه ماندگار. هنوز از تماشای آن کودک دل نکندهام که موج تازهای از شعارها در خیابان میپیچد. مشتهای گرهکرده مردم، همزمان بالا میرود و شعارهای ( مرگ بر آمریکا و اسرائیل) یکی پس از دیگری در سراسر تهران طنینانداز میشود. بیاختیار نگاهم را به موج جمعیت میدوزم و احساس میکنم دیگر خیابان جایی برای در آغوش کشیدن مردم ندارد و اکنون، این جمعیت میلیونی بیش از پیش، رنگ آخرین دیدار به خود گرفته است.

ناگهان خودم را در میانه لحظهای از تاریخ میبینم که به گمان بسیاری از حاضران، نظیری برای آن وجود ندارد. مردمی که از نخستین ساعات بامداد، شانههای خود را برای بدرقه نه فقط رهبرشان، که عزیزشان آماده کردهاند و آمدهاند تا آخرین وداع را در تهران رقم بزنند. نگاهم بار دیگر میان چهرهها میچرخد. بسیاری بیآنکه سخنی بگویند، تنها به تصاویر رهبر شهید خیره ماندهاند؛ چهرههایی که اشک، پیش از کلمات، اندوهشان را روایت میکند. در همان حال، آخرین توصیهای که رهبرشهید از قرآن کریم نقل کرده بودند، در ذهنم مرور میشود: «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» «سست نشوید و اندوهگین نباشید؛ اگر ایمان داشته باشید، شما برترید.» اما اشکهایی که بر گونههای مردم جاری است، ناخواسته مرا به سحرگاه نهم اسفندماه میبرد؛ ساعاتی که نگاههای مات و مبهوت به صفحه تلویزیون دوخته شده بود و کمتر کسی میتوانست آنچه را که میشنود باور کند. او رفته بود و دیگران مانده بودند و بهتی که هنوز هم میتوان ردش را از سحرگاه ماه رمضان در چهره بسیاری از حاضران در مراسم تشییع دید.
در همین حین پرچم بزرگ ایران از مقابلم عبور میکند و لحظهای بر صورتم کشیده میشود و در گرمای آغازین صبح تابستان، نسیم کوتاهی را با خود به همراه میآورد و من را از باتلاق روزهای تلخ گذشته بیرون میکشد. نگاهم دوباره به جمعیت بازمیگردد؛ این بار بیش از همه، کودکان توجهم را جلب میکنند. کودکانی که در آغوش پدران و مادرانشان پرچمهای کوچک ایران را در دست گرفتهاند و گویی مهمترین سفارش رهبر شهید، یعنی تلاش برای آبادانی ایران، در گوششان طنینانداز است؛ کودکانی که آمدهاند تا به شیوه خود، برای آخرین بار، عهدشان را تازه کنند.

در این میان صدای گریه مردم، در میان نوحههای ذکر مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام تمام شهر را پر میکند. اندوه، آرامآرام بر دل مینشیند و بغضی که در چهره عزاداران موج میزند، حزن پایتخت را دوچندان میکند. درست در همین میان، صدای مرد جوانی مرا از میان افکارم بیرون میآورد. کودک خردسالش را بر شانههایش نشانده است. نگاهش به روبهرو دوخته شده و اشک، بیاختیار از چشمانش سرازیر است. با صدایی که بغض، آن را شکسته است، میگوید: «آقاجان... من تشییع امام، بچه بودم و با پدرم اومدم بدرقهشون.» چند لحظه سکوت میکند. انگار خاطره سالها پیش را دوباره زندگی میکند. بعد، دستهای کودک اش که بر روی دوشش نشسته است را محکمتر میگیرد و با صدایی بلند که حالا با گریه در هم آمیخته است، ادامه میدهد: «الان هم من اومدم... و این بار با فرزندم.» جملهاش که تمام میشود، دیگر فرصتی برای گفتن باقی نمیماند. موج ذکر ( الله اکبر) دوباره اوج میگیرد و مرد جوان نیز همصدا با جمعیت، الله اکبر سر میدهد و صدایش در میان هزاران صدای دیگر گم میشود، اما بغضی که در کلماتش بود، همچنان در ذهنم باقی میماند.
همراه با جمعیت، آرامآرام به میدان انقلاب میرسم. پیش از آنکه فرصت کنم اطراف را نگاه کنم، نخستین چیزی که نگاهم را از میان آن سیل جمعیت میرباید، تمثال مشت گرهکردهای است که درست در میانه میدان خودنمایی میکند. لحظهای نگاهم بر همان تصویر ثابت میماند و بیاختیار، صدای آقای شهید ایران در ذهنم زنده میشود؛ صدایی که بارها خطاب به جوانانی که آنان را فرزندان خود خوانده بود، میگفت: «اگر کسی از بنده سؤال کند آیا شما از این فرزندان راضی هستید؟ صددرصد راضیام، اما قانع نیستم. فرزندان من، آینده را متعلق به شما میبینم. فردا مال شماست. شمایید که باید این تاریخ را با عزتش محفوظ نگه دارید. خرمشهرها در پیش است...» و همزمان نگاهم دوباره به میان جمعیت بازمیگردد. به چهره جوانهایی خیره میشوم که خستگی حتی با پشت سر گذاشتن این روزهای سخت و جانکاه جایی در صورتشان ندارد. پرچمها همچنان بر فراز دستانشان در اهتزاز است و گامهایشان، آرام اما استوار، مسیر را ادامه میدهد. کنار مسیر میایستم و خیره به این تابلوی بینظیر از سیل جمعیت، زیر لب زمزمه میکنم: «سفر به خیر، ای شهیدان خدایی؛ بلاجویان دشت کربلایی.»
دیدگاهها