سفر آخر آقای شهید به مشهد؛ تجدید بیعت با اشک و پرچم‌های سرخ با رهبر
کد خبر : ۱۰۲۶۱۸۰
|
تاریخ : ۱۴۰۵/۰۴/۲۳
-
زمان : ۰۹:۳۶
|
دسته بندی: اسلایدر

سفر آخر آقای شهید به مشهد؛ تجدید بیعت با اشک و پرچم‌های سرخ با رهبر

مشهد- روایتی از بدرقه تاریخی و میلیونی زائران و مجاوران حریم رضوی در وداع با پیکر مطهر رهبر شهید که مشهد مقدس را به پایتخت دلتنگی، غزل وفاداری و فریادهای سرخ خون‌خواهی تبدیل کرد.

شبکه خبر، گروه استان‌ها- هادی شمسی ثانی: بعضی روزها را با ساعت و تقویم به خاطر نمی‌سپاریم؛ با حسی ماندگار در دل، با فشاری سنگین روی شانه‌ها و با تصاویری که تا سال‌ها از ذهن نمی‌روند. برای من، روز ۱۸ تیرماه ۱۴۰۵، از همین جنس روزها بود. در همه سال‌های خبرنگاری‌ام، انواع سوژه‌ها و برنامه‌ها و اتفاقات مختلف را پوشش خبری داده بودم، اما هرگز تصور نمی‌کردم روزی خبرنگار و راوی بدرقه آقایی باشم که همیشه ادعای جان فداییش را داشتم تا او بماند برای کشورم، برای دینم، برای مسلمانان جهان و ...، و همیشه دعای (... خامنه‌ای رهبر به لطف خود نگهدار...) دعای ثابت بعد از نمازها بود، دعایی که البته به لطف وجود آیت الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای به عنوان رهبر معظم انقلاب اسلامی همچنان بر قلب و زبان‌ها جاری است.
اینکه در چنین فضایی و در چنین مراسم خاص و باشکوهی که شاید نظیری برایش نیست، دلم می‌خواست مثل یک شرکت‌کننده عادی باشم، راحت بنشینم، دلتنگی‌هایم از فراغ رهبر را با اشک نشان دهم و در گوشه‌ای خلوت کنم که چگونه مدیون خون این شهدایی که جانشان را برای کشور و امنیت من و هموطنانم فدا کرده‌اند، نشوم، از همان جنس سختی‌هایی است که دیده نمی‌شود. وقتی حتی به واسطه همین کار خبرنگاری مجبور بودم تنها بیایم و به دنبال سوژه‌ها باشم و خانواده‌ام جداگانه در مراسم شرکت کنند، این حس دوچندان می‌شد. با این حال، دیدن اشک‌ها، بغض‌ها و عشق مردمی که اطرافم بودند، امید را در دلم زنده می‌کرد که هنوز چقدر عاشقان ولایت زیادند.

چند روزی از آن پنجشنبه پر از اندوه و عشق و فراغ گذشته، اما تصاویرش همچنان در ذهنم زنده است و تازه حالا دارد دلتنگی‌هایش بیشتر خودنمایی می‌کند.
ساعت سه بامداد پنجشنبه ۱۸ تیرماه، وقتی هوا هنوز تاریک بود، با خانواده راهی شدیم. ۲۷۰ کیلومتر فاصله تا مشهد، اما دلمان قرار نداشت. شب قبل اعلام شده بود که به دلیل استقبال گسترده مردم عراق و برگزاری مراسم تشییع در شهرهای کربلا و نجف، زمان تشییع در مشهد به ساعت ۱۴ بعدازظهر موکول شده است. با این حال حرکت کردیم. انگار باید در این آخرین دیدار حضور می‌داشتیم، نه به واسطه خبرنگاری که به خاطر اینکه حسرت عدم حضور در آخرین سفر آقای شهیدمان برای همیشه روی دلم سنگینی نکند.

وقتی صبح زود به مشهد رسیدم، از انتهای خیابان امام رضا(ع) در نزدیکی پایانه مسافربری شروع به قدم زدن در مسیری کردم که قرار بود تا ساعتی دیگر میزبان رهبر شهید انقلاب و شهدای خانواده‌شان باشد؛ آن قدر غرق در این صحنه‌های زیبای دلدادگی شدم که باتعجب خود را در میدان بیت‌المقدس یافتم و به دلیل ازدحام از همان جا، محضر امام مهربانی‌ها عرض سلام و ارادت داشتم.
استقبال از رهبر عزیزی که پس از سال‌ها به محضر اجداد مطهرشان مشرف و حالا از کربلا راهی مشهدالرضا(ع) شده بودند آن‌قدر حس خوب و عجیبی داشت که به رغم بیداری از روز گذشته‌اش، بی‌خوابی سراغم نیامد و خستگی هم جایی در بدنم نداشت. ا بنرهای بزرگ آقای شهید ایران با لبخند آشنا و آن نگاه مهربان و بااقتدارشان، ایستگاه‌های صلواتی با چای و شربت خنک، و چهره‌های پر از بغض زائران، مسیر را به کاروانی عاشقانه تبدیل کرده بود. بعد از دیدن این صحنه‌ها و تهیه عکس و فیلم و خبر از ایم سوژه‌های تکرارنشدنی، دوباره به سمت میدان ۱۵ خرداد برگشتم تا تشییع را از نزدیک دنبال کنم. این رفت و برگشت پر از لحظه‌های تأثیرگذار بود و خستگی را از تنم دور کرده بود.

از میدان ۱۵ خرداد تا میدان بسیج و میدان بیت‌المقدس مملو از جمعیت زنان، مردان، کودکان، سالمندان، نوجوانان و جوانان و خلاصه اقشار مختلفی بود که از نقاط مختلف کشور و حتی کشورهای های دیگر با دل‌هایی مملو از دلتنگی و چشمانی پر از اشک آمده بودند؛ برخی روی زیرانداز نشسته بودند، برخی صندلی تاشو آورده و در سایه درختان و ساختمان‌ها جای گرفته بودند. صدای مداحی‌ها فضا را پر کرده بود. جلوی مغازه‌ها ظرف‌های بزرگ آب یخ، شربت و ساندویچ آماده بود و مردم با محبت از زائران پذیرایی می‌کردند.

در نگاه همه بغض و دلتنگی موج می‌زد. بسیاری هنوز این جدایی را باور نکرده بودند. برای مشهدی‌ها و زائرانی که هر سال در عید نوروز برای شنیدن سخنان نوروزی رهبر شهید به مشهد می‌آمدند، این لحظه بسیار تلخ بود. وقتی صدای مداحی حسین ستوده وسط مداحی‌های دیگر بلند و غالب شد، دل‌های حاضران در خیابان بیشتر از پیش لرزید و حتی خیلی‌ها با او همخوانی و به پهنای صورت اشک می‌ریختند:

«داغت نمی‌شه باورم
ای رهبرم ای رهبرم
میری شب جمعه حرم
ای رهبرم ای رهبرم»

و صدای مهدی رسولی هم کمی آن جلوتر فضای سنگین‌تری را در دل‌ها و چهره‌ها حاکم کرده بود:

«باور کنم که رهبرم
کم شده سایه‌اش از سرم
تموم زندگیم سرابه...»

اشک‌ها بی‌اختیار جاری می‌شد. پیرمردی روی جدول نشسته بود و با تمام وجود ناله می‌کرد، درست مثل یک جوان از دست داده، آن‌قدر اشک ریخته بود که خیسی آنها را بر روی محاسنش نیز می‌شد به راحتی دید. کمی جلوتر از او، دو دختر جوان قاب عکس‌هایی از رهبر شهید انقلاب را در آغوش گرفته بودند و شانه‌هایشان از گریه می‌لرزید.
پرچم‌های سه رنگ زیبای ایران در کنار پرچم‌های سرخ انتقام و پرچم‌های یا حسین و ... در دست مردم موج‌های زیبایی را راه انداخته بود؛ بچه‌ها و نوجوانان روی بلندی‌ها، دیوارها و شاخه درختان رفته بودند و پرچم‌ها را با شور تکان می‌دادند.

عده‌ای از پاکستانی‌ها هم در میان جمعیت دیده می‌شدند که با وجود تفاوت زبان، چهره و فرهنگ، وقتی شعار «لبیک یا سید مجتبی» سر می‌دادند، حس همدلی عمیقی ایجاد می‌کرد و انسان احساس هم‌زبانی می‌کرد. ایثار و محبت درست مانند فضا و کوچه و خیابان های کربلا و نجف در ایام اربعین در خیابان امام رضا(ع)جاری بود. مردم با همه تفاوت‌ها، یک دل بودند: دلتنگی عمیق و عزم راسخ برای ادامه راه. آمده بودند تا در آخرین سفر شهید ایران به مشهد بگویند ما هنوز هستیم و راهت را با ولایت‌پذیری از آقا سید مجتبی ادامه می‌دهیم.

با رسیدن زمان اذان ظهر به افق مشهد، صدای مداحی‌ها از بلندگوهای کوچک و بزرگی که در جای جای خیابان و میدان نصب شده بود،قطع شد و نمازهای جماعت در نقاط مختلف برپا گردید. گرما شدید بود، اما مردم با صبر و آرامش نماز خواندند. بعد از نماز، جمعیت لحظه به لحظه بیشتر شد.

آخرین دیدار با یار

ساعت داشت عدد چهار عصر را نشان می‌داد که نشانه‌هایی از کاروان حامل پیکر مطهر شهدا نمایان گردید. در آن ازدحام شدید، دیگر نتوانستم تصویر خوبی بگیرم و با موج جمعیت این طرف و آن طرف پرت می‌شدم. وقتی گوشه خودرو حامل پیکر دیده شد، ناله یک زن در میان گریه‌ها بلند شد: «آقا چرا اینقدر ناز داری؟ تو رو خدا بیا... دیگه خیلی شده منتظر اومدنت هستیم.»
پس از عبور خودرو حامل پیکر مطهر شدا، با سیل جمعیت به کوچه‌های اطراف خیابان امام رضا(ع) هدایت شدم. در هر کوچه، خانه‌هایی را می‌شد دید که درها را گشوده بودند و با کلمن‌های آب خنک و شربت از زائران رضوی و دلدادگان آقای شهید ایران پذیرایی می‌کردند. بسیاری تلاش کردند خود را به حرم برسانند تا در نماز بر پیکر مطهر شهدا شرکت کنند، اما ازدحام اجازه جمعیت اجازه نمی‌داد. بعد از عبور پیکرهای مطهر، عده‌ای همچنان خیره به خیابان ایستاده یا در گوشه‌ای نشسته بودند. انگار با تمام اشک‌ها و این بدرقه باشکوه، هنوز نمی‌خواستند این فراق را بپذیرند. برخی آرام زمزمه می‌کردند، برخی سکوت کرده بودند و برخی هم پرچم‌ها را همچنان در دست نگه داشته بودند.

این آخرین دیدار آقای شهید ایران با مشهد و حرم مطهر امام رضا(ع) بود؛ همان امام غریبی که رهبر شهید درباره برکت وجودش فرموده بودند: «برکت وجود حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) در سرزمین ما و حضور معنوی ایشان در سرتاسر کشور و در دل آحاد مردم ما آشکار است. امام هشتم (ع) ولی‌نعمت معنوی و فکری و مادی ملت ماست.»

چند روز از آن روز گذشته است، اما تصاویرش همچنان در ذهنم زنده است؛ تصاویری که بی شک در هجمه تصاویر و خبرها و ... هیچ‌گاه فراموش نخواهد شد، تصاویری که حالا به جای دوربین و گوشی و ...، در قلب من و صدها هزار دلداده دیگر برای همیشه ثبت و ضبط شده است.

به عنوان خبرنگار و مستندساز که سال‌ها زندگی این ملت را از نزدیک دنبال کرده‌ام، این بدرقه برایم فراتر از یک مراسم بود. تجلی عمق محبت و وفاداری مردم به رهبری مردمی و جانفدا برای میهن بود که با شهادت جاودانه شد. خستگی جسم‌ها را گرفته بود، اما روح‌ها سرشار از امید و تعهد به ادامه راه بود. وقتی غروب آفتاب بر خیابان‌های مشهد نشست، هنوز جمعیت در حال حرکت بود و عشقشان تمام نمی‌شد.

این آخرین بدرقه در مشهد، پایان یک عصر نبود؛ آغاز فصلی جدید از وفاداری، ولایت‌مداری و ادامه راه است. راه شهید ایران با این شهادت، روشن‌تر و پربارتر از همیشه در دل‌ها زنده خواهد ماند.

تبلیغات


اشتراک گذاری

دیدگاه‌ها


ارسال دیدگاه