شبکه خبر، گروه استانها- محدثه جوان دلویی؛ دلش از بسیاری بزرگتر است. شاید در نگاه نخست، دختری دهه هشتادی با آرزوهای فراوان به نظر برسد، اما او مرا به یاد دختران ۱۷ و ۱۸ ساله دهه شصت انداخت؛ همانهایی که روایت بستن زخمها و مرهم گذاشتن بر پارههای تن
سربازان وطن را تنها در کتابها خوانده بودیم و با خاطراتشان زندگی کرده بودیم. اگر بگویم از شنیدن نام «سیریک» در روایت زندگی او، چشمانم از تعجب گرد شد و لحظهای زبانم بند آمد، شاید شما هم شگفتزده شوید.
یک لحظه با خود گفتم: «سیریک» دقیقاً کجاست؟ با لبخند پاسخ داد: نزدیک میناب.
آه... میناب جان!
اما بجنورد کجا و بندر سیریک کجا؟ بارها و بارها، هر زمان که میخواستم روایت سوژهای را بنویسم، سخن استادم در ذهنم مرور میشد؛ میگفت: «برای یک گزارشنویس، هر سوژه مانند فرزندش است؛ همانگونه که با فرزندت رفتار میکنی، با سوژهات هم رفتار کن.»
این بار نیز نزدیک به یک ماه، از دور همراه «فرشته» بودم؛ درست مانند مادری که دلش مدام نگران فرزندش است. وقتی هنوز در بجنورد بود، در میدان حضور داشت. روزی که قصد رفتن کرد، تصور کردم برای حضور در مراسم بدرقه رهبر شهید آماده میشود.
پرسیدم: «حتماً راهی مشهدی؟ لبخندی زد و گفت: «نه... باید بروم بندرعباس و از آنجا راهی سیریک شوم. گفتم: نمیشود بمانی؟ فقط دو روز مانده تا آقای شهیدمان را به خانهاش، خراسان، بیاورند.
پاسخش کوتاه اما عمیق بود: مردم جنوب هم چشمانتظار من هستند. آقای شهیدمان دوست دارد امروز همه ما کنار هم باشیم.

از همان لحظه، دیگر دلم به نوشتن روایتهای فراوانی که در ذهن داشتم نمیرفت. تمام دغدغهام او بود؛ دختری که از بامداد تا شب نگرانش بودم و هر لحظه زیر لب زمزمه میکردم: «خدایا، عزیزم را به تو سپردم. وقتی به مقصد رسید، نخستین تماس را با او گرفتم.
پرسیدم: سیریک چه خبر؟ گفت: همه چیز خوب است؛ فقط هوا خیلی گرمتر از چیزی است که تصور میکنی. پرسیدم: خبر رسیده دوباره آمریکا به آنجا دستدرازی کرده... خندید و گفت: غلط زیادی کرده؛ جوابش را هم محکم گرفت. اگر میگویند جنگ، برکت هم دارد، من این روزها با چشم خود معنای سخنان رهبر شهیدمان درباره دهه هشتادیها را دیدم.
هرچند همین امروز برایم پیام فرستاد: مامان! راه ارتباطی سیریک را زدهاند؛ همکارانم نمیتوانند به بیمارستان بیایند و من باید جای آنها بمانم...
سکانس اول و «قصه فرشته
مسجد کمکم شلوغ میشد و صفهای نماز یکی پس از دیگری تکمیل میشد. دوستی که همراهمان بود، پرسید: بعد از مراسم کجا برویم؟ گفتم: میدان. ناگهان خانمی که مشغول خواندن دعا بود، سرش را بالا آورد و گفت: آفرین، احسنت! میدان را خوب آمدی.
کمی جابهجا شدم، لبخندی زدم و او شروع کرد به تحلیل سیاسی روزهای عجیب این سرزمین. میان حرفهایش، از فرزندانش میگفت؛ از اینکه بیش از صد شب است همراه خانواده هر شب به میدان میروند، جز همان شبهایی که دخترش در مسیر سیریک بود.
نمازمان که تمام شد، «سانازخانم» دخترش، «فرشته»، را نشانم داد؛ دختری که مشغول تعارف چای به عزاداران روضه سیدالشهدا (ع) بود. با تعجب گفتم: وای... این دختر با این قد و قامت ظریف را چطور دلتان آمد وسط معرکه جنگ بفرستید؟
لبخندی زد و گفت: این دختر آنقدر به این در و آن در زد تا توانست انتقالی بگیرد. از نهم اسفند، آنقدر قربانصدقه من و پدرش رفت، دستها و پاهای ما را بوسید تا راضی شدیم ادامه طرحش را در سیریک بگذراند.

لحظهای سکوت کرد و ادامه داد: فقط این را به رویش نیاورید؛ بچهام از غصه جنگ، نجابت و صبوری مردم جنوب، فداکاری رزمندگان و داغ کودکان میناب، آب شده است. حالا که به مرخصی آمده، باید گانها و لباس فرم او را برایش تنگتر کنیم.
قصه فرشته
«فرشته»، دانشآموخته کارشناسی مامایی دانشگاه علوم پزشکی خراسان شمالی، در حال گذراندن طرح خود در بیمارستان بنتالهدی بجنورد بود؛ اما اسفند غمانگیز ۱۴۰۴ و آغاز جنگ، مسیر زندگیاش را تغییر داد.
نهم اسفند، خبرها یکی پس از دیگری میرسید؛ بمباران مدرسه میناب، شهادت غمانگیز رهبر انقلاب به همراه خانوادهشان و حوادث تلخ دیگر.
او نیز مانند بسیاری از مردم، همراه خانواده راهی میدان شهر شد، اما دلش آرام نگرفت. مدام با دوستان و همدانشگاهیهایش تماس میگرفت تا بداند کدام منطقه بیش از همه به نیروی درمانی نیاز دارد.
یکی از دوستانش خبر داد که به دلیل شرایط خانوادگی، قصد توقف طرح خود در هرمزگان را دارد و به دنبال جایگزین میگردد.
فرشته ابتدا با پدرش و سپس با مادرش صحبت کرد و گفت: جنگ شده است؛ حتماً به نیرویی مثل من نیاز دارند. بگذارید بروم. اگر نروم، دلم از غصه میترکد.
پدر و مادر، با وجود همه نگرانیها، او را به خدا سپردند و اجازه دادند تا برای انتقال محل گذراندن طرحش اقدام کند. بندر سیریک، حدود ۶۰ کیلومتر با میناب فاصله دارد. از فرشته پرسیدم: نترسیدی؟
بیدرنگ پاسخ داد: نه؛ واقعاً کار در مناطق جنگی را دوست دارم و اصلاً هم نترسیدم.
او از روز حرکتش گفت؛ روزی که همراه پدر، مادر و خواهرش راهی بندرعباس شدند و از آنجا مسیر میناب را در پیش گرفتند.
فرشته گفت: تا موافقت بیمارستانها برای انتقالیام صادر شد، بیستوسوم فروردین و آغاز سکوت صحنه نبرد فرا رسید؛ اما من تصمیمم را گرفته بودم و دیگر چیزی نمیتوانست مانع رفتنم شود.
میناب مظلوم و تنگه زیبای هرمز
فرشته از میناب برایم گفت؛ از شهری که به تعبیر خودش، غم و مظلومیت از در و دیوارش میبارد.
میگفت: عکس شهدای غریب میناب در جایجای شهر خودنمایی میکند. به مدرسه شجره طیبه رفتیم؛ جایی که گروههای تفحص و امداد همچنان مشغول آواربرداری و جستوجوی پیکر ماکان عزیز بودند.

او ادامه داد: مردمی از سراسر ایران برای همدردی با خانوادههای داغدار میناب آمده بودند. صحنههای عجیبی بود؛ دانشآموزان همان مدرسه، با وجود داغی که بر دل داشتند، مشغول پذیرایی و خوشامدگویی از مردم بودند.
فرشته لحظهای سکوت کرد و بعد آرام گفت: رفتن به گلزار شهدای مدرسه میناب و دیدن آن همه قبر کوچک، بینهایت سخت است؛ آنقدر سخت که دیگر توانی برای گفتن باقی نمیماند.
تنگه زیبای هرمز
حالا نوبت رسیدن به سیریک بود؛ شهری که دروازه ورود به تنگه زیبای هرمز از سمت دریای عمان به شمار میرود. فرشته تعریف میکند: پدر، مادر و خواهرم مرا تا محل اسکان همراهی کردند. با هم خداحافظی کردیم و همان شب، برای نخستین بار صدای انفجار را از نزدیک شنیدم. همکارانم گفتند: طبیعی است، نگران نباش.
او از تنها بیمارستان سیریک میگوید؛ از همکارانی که داوطلبانه از شیراز، خراسان رضوی و دیگر نقاط کشور آمدهاند تا در کنار مردم جنوب خدمت کنند.
فرشته ادامه میدهد: بیش از هر چیز، به پزشک متخصص زنان نیاز داریم. مسئولیت ما مراقبت از مادران باردار و فراهم کردن شرایط مناسب برای زایمان است.
او سپس یکی از نخستین روزهای کاریاش را به یاد میآورد و میگوید: اوایل خدمتم، مادری که پس از سالها انتظار باردار شده بود و همزمان به بیماری شدید کلیوی مبتلا بود، به بیمارستان مراجعه کرد. به دلیل نبود پزشک متخصص، همراه او شدم و با آمبولانس تا میناب رفتم تا روند درمانش بدون وقفه ادامه پیدا کند.
فرشته میگوید:«در تمام مسیر، صدای انفجارها از حوالی تنگه به گوش میرسید، اما هیچکدام از ما به عقب برنگشتیم. آن لحظه، تنها چیزی که اهمیت داشت، سلامت مادر و فرزندش بود.
شانزدهم تیرماه، فرشته بار دیگر راهی سیریک شد؛ اما این بار، بیش از هر چیز، نگران میدان شهید بجنورد بود.
وقتی پس از چند روز توانستم با او تماس بگیرم، با همان لبخند همیشگی پاسخ داد.

گفت: اینجا همه همکارانم با روحیه خوب مشغول خدمت به مادران باردار منطقه هستند. ما کنارشان هستیم تا ذرهای نگرانی به دلشان راه پیدا نکند و در شیرینترین و سختترین لحظات زندگی، همراهشان باشیم.
بعد از شیفتهای سنگینش گفت: گاهی از صبح تا بعدازظهر شیفت دارم و دوباره شب برمیگردم. روز بعد هم عصرکار هستم، اما خدا را شکر میکنم که توفیق خدمت به مردم مؤمن جنوب نصیبم شده است.
از او پرسیدم: با این شرایط، آنجا هم شبها به میدان میروی؟
لبخندی زد و گفت: بله، هر شبی که شیفت نباشم، به میدان میروم. مردم اینجا هم با وجود جنگ و بمباران، میدان را خالی نکردهاند.
بعد مکثی کرد و با نگرانی ادامه داد: فقط نگرانم میدان شهید بجنورد خلوت شود. هر شب با خانوادهام تماس میگیرم و از آنها میخواهم حتماً به میدان بروند.
خون میدهیم، اما خانهمان را نه
«فرشته» یک سرباز نجیب و عاشق وطن است؛ دختری که در گرمای ۵۸ درجه و هوای شرجی بندر سیریک، همراه دوستان و همکارانش قوت قلب مادران جنوب شده است. اما پشت این ایثار، مادری ایستاده که هر شب، دلش هزار راه میرود.
«سانازخانم»؛ مادری که این روزها به جای دخترش، تنها در میدان حضور پیدا میکند. او برایمان تعریف کرد: فرشته را از مشهد راهی بندرعباس کردیم. برای بدرقه رهبر شهیدمان، دلمان طاقت نیاورد و چند روزی در مشهد ماندیم.
وی ادامه داد: به حسینیهای رفتیم که زائرانی از شمال، جنوب، شرق و غرب کشور در آن حضور داشتند. همانجا با دختری همسن فرشته آشنا شدم؛ معلمی اهل اهواز.
سانازخانم گفت: از چند روز قبل که آمریکای کودککش حملاتش را به شهرهای جنوب شدت داد، دیگر خواب به چشمانم نمیآید. نه فقط نگران فرشته، بلکه دلواپس همه فرزندان این سرزمین در جنوب هستم.
او ادامه داد: برای آن دختر اهوازی پیام فرستادم و نوشتم اگر میترسی، از اهواز خارج شوید. پاسخی که دریافت کرد، کوتاه بود؛ اما ماندگار. ما مرد جنگیم؛ خون میدهیم، اما خانهمان را ترک نمیکنیم.

سانازخانم هنگام بازگو کردن این جمله، بغضش را فرو میخورد؛ اما استواری در صدایش موج میزند. او با تأکید میگوید: وظیفه همه ما حفظ میدان است. خدا را شکر میکنم که دخترانم، در پناه امام زمان (عج)، مشغول خدمت به مردم شریف جنوب هستند.
در میان گفتوگو، از مردم جنوب نیز با احترام یاد میکند و میگوید: فرشته بارها برایم تعریف کرده مردم جنوب، بهویژه مردم سیریک و میناب، ارادت ویژهای به شهید امیربهادر مایوان، ناخدای ناو جماران، دارند و همواره یاد و نام او را زنده نگه میدارند.
حرفها برای نوشتن بسیار است؛ از روزهایی که بوی باروت با عطر تولد درهم آمیخته، از دخترانی که به جای ماندن، رفتن را انتخاب کردند و از مادرانی که با دلهایی پر از اضطراب، فرزندانشان را راهی میدان خدمت کردند.
اما ناگفتهها نیز کم نیست.
شاید روزی بتوان همه آنچه در این روزها بر جنوب و مردمانش گذشته است را بیپرده روایت کرد؛ روزی که تاریخ، از دخترانی مانند «فرشته» خواهد نوشت؛ دخترانی که در میان صدای انفجار، دست مادران را گرفتند تا زندگی، حتی در سختترین روزهای جنگ، از حرکت نایستد.
دیدگاهها