شبکه خبر، گروه استانها - فاطمه دقاق نژاد: چند هفتهای بود برای همکلام شدن با خانواده شهیدمقدم پیگیر بودم. بالاخره با پیگیری برادر شهید، همه هماهنگیها انجام شد تا داستان شهیدی دیگر از جنگ رمضان را در اهواز روایت کنم. وقتی برادر شهید آدرس را گفت و متوجه شدم، شهید اهل منطقه محروم کوتعبدالله است. میان خانهها به دنبال منزل شهید میگشتم که ناگهان بنرهای عکس را دیدیم؛ چهرهای جوان، متعلق به دهه ۶۰ مزین به پرچم، همانجا منزل شهید را پیدا کردم.
خواهر شهید با رویی گشاده و آغوش باز استقبال کرد و وارد شدم. پسر بچهای دو تا سه ساله، خوشحال اما خجالتی از دیدن افراد ناآشنا سریع قایم شد. سرش را پشت در پنهان کرده بود. خانهای ساده، بانویی آرام، گویی همسر شهید، صبور بودن را از دل تاریخ یاد گرفته بود؛ گویی اصلاً برای همسر شهید شدن به دنیا آمده بود. عطر عجیبی در فضا پیچیده بود. چند عکس از شهید بر دیوار چشم را نوازش میداد.
مادر شهید با همان لهجه شیرین عربی به استقبال آمد و در آغوشم گرفت. وقتی سه طفل معصوم شهید مقدم را دیدم زهرا و زینب و علی بازیگوش انگار تمام خانه را بر سرم خراب کردند. آن سه کودک معصوم کنار مادرجوانشان نشستند. چیزی که آنجا دیدم، غیر از غم، یک صلابت عجیب بود. خانوادهای که عزیزترین داشتهاش را برای میهن و آرمانهای انقلاب فدا کرده بود. از مادر شهید اجازه گرفتم و مصاحبه را با بغض در گلو شروع کردم.

همسر شهید حاج صالح مقدم سخن خویش را اینگونه آغاز میکند و میگوید: خانواده حاجصالح از دیرباز با خانواده ما آشنا بودند؛ ما از یک طایفه هستیم و نسبتی فامیلی داریم. سال ۸۹ بود که ازدواج کردیم. عقد و عروسیمان ظرف دو ماه جمعوجور شد و سر زندگیمان رفتیم. تمام مراسم کاملاً ساده برگزار شد و خبری از ریختوپاشهای رایج نبود. شب قبل از عروسی به نیت اهل بیت (ع) جشن مولودی گرفتیم و عروسی را هم در خانه خودمان با یک شام ساده برگزار کردیم. حاجصالح عاشق و دلشیفته اهل بیت(ع) بود؛ شب پیش از ازدواج، مولودی ویژه حضرت ابوالفضل(ع) گرفتیم هنگامی که ازدواج کردیم، حاجصالح در بسیج خدمت میکرد. بعدها برای استخدام در مسیر نظامی شدن ثبتنام کرد، در آزمون پذیرفته شد و خواست خدا بر این بود که در این راه گام بگذارد.
تولد دخترم «زینب» زمانی بود که حاج صالح در کربلا به سر میبرد. به محض اینکه صالح را از تولد دخترمان باخبر کردم و گفتم صاحب یک دختر شدهایم، گفت: «نامش را زینب بگذار» وقتی زینب ۱۰ روزه بود، حاجصالح از کربلا بازگشت. تولد دختر دیگرم، زهرا باز هم حاج صالح در زاهدان بود اما علی آقا که به دنیا آمد، برخلاف دو دخترم «زینب و زهرا» حاج صالح در کنارم بود. خودش نامش را انتخاب کرد؛ گفت یا محمد یا علی و علی را برگزید. بعد اینکه سال ها در زاهدان و آبادان خدمت می کرد تازه سه سالی میشد که به اهواز اعزام و مستقر شده بود. خودش در این استانها بود و ما هم در اهواز ساکن بودیم.
سختی زندگی نظامی ها
مأموریتهای طولانی، تنهاییهای پیدرپی و کمتر سر زدن به خانه، نشان از مسئولیتپذیری بالای حاج صالح داشت، همسرش در ادامه می گوید: هر چند شرایط کاری حاج صالح دشوار بود و من آن سختی را به جان خریده بودم اما در نبودش، با فرزندانم، روزگار بسیار سختی را میگذراندم. اوایل ازدواج هر وقت حاج صالح به زاهدان یا هر جای دیگری مأموریت میرفت، گریه میکردم اما کمکم سعی کردم این شرایط را تحمل کنم و صبورتر باشم. همسران نظامی خوب میدانند که نبود همسر، آن هم با وجود فرزند در زمان مأموریتها چه شرایطی دارد. نمیگویم سخت نبود؛ سخت بود اما با تمام وجود تلاش میکردم صبوری کنم؛ چون کارش دیگر بود.
همسر شهید ادامه داد: زندگی سختیها و فراز و نشیبهای بسیار داشت اما صالح بلد بود چگونه با این سختیها کنار بیاید. مدیریتش در برابر دشواریهای زندگی چنان بود که هر مشکلی پیش میآمد، خاطرم جمع بود صالح میآید و میداند چگونه گرهگشایی کند. صالح واقعاً مرد بود. واقعاً بلد بود زندگی را بسازد. حاج صالح در زندگی سختیهای زیادی کشید؛ دوری از خانواده، دوری از بستگان، غربت... اما صالح خیلی مرد زندگی بود. یک ماه که در زاهدان بود، فقط ۱۰ روز میآمد. صالح کلاً در مرز مستقر بود. زمانی که به آبادان منتقل شد، باز هم کم همدیگر را میدیدیم اما هر وقت به خانه میآمد، برایمان کم نمیگذاشت همه جا با هم میرفتیم؛. آنقدر سعی و تلاش میکرد تا روزهایی را که نبود، برایمان جبران کند.، به محض رسیدن، در کارهای خانه کمکحالم میشد.

همسر شهید با اشاره به مهمترین شاخصههای حاج صالح گفت: حاجصالح همواره در اربعین به زیارت میرفت. او عاشق و شیفته اهل بیت (ع) بود و در مواکب خدمت میکرد. صالح پیوسته در امور هیئت محله نیز خدمت میکرد. هر سال در دهه اول محرم، مراسم و روضهخوانی برپا میکردیم و برای نزدیک به ۳۰۰ نفر غذا تهیه میکردیم. حاج صالح خدمترسانی در محرم به امام حسین (ع) را بسیار دوست داشت؛ چه در برپایی هیئت، چه در کاروانهای مشایه همان کاروانهای عظیمی که از اهواز راهی اربعین میشوند. به دلیل حساسیت شغلی حاج صالح، هر زمان که دلش میخواست به کربلا برود، این امر امکانپذیر نبود اما هرگاه اجازه مییافت، دریغ نمیکرد و بیدرنگ راهی کربلا میشد. هر شب جمعه، استوری گوشی حاج صالح این جمله بود: «اگر یادت نکنم، میمیرم، یا حسین.». ایام ماه محرم و صفر که فرا میرسید روضه برپا بود و نذری میپختیم. وقتی که انبوه مهمانان از راه میرسیدند، دلمان به طاقت میآمد که مبادا غذا کم بیاوریم اما صالح با اطمینان میگفت: هر چه بیشتر بیایند، باز هم نگران نباشید همه مهمان سفره اباعبدالله(ع) هستند. حاج صالح حتی سهم خانوادههایی را که زیر پوشش داشت، کنار میگذاشت و برای آنها غذای نذری میبرد.
همسر شهید مقدم از محبت و مهربانی حاج صالح به پدر و مادر، اطرافیانش و نیز مردمداری اینگونه سخن به میان میآورد: حاج صالح به پدر و مادرش عشق میورزید و بینهایت به آنان محبت داشت. اولویت او پس از خدا، پدر و مادرش بودند. هرگاه به خانه میآمد، پیش از آنکه به طبقه بالا بیاید، نخست به دیدار پدر و مادر میرفت، عرض ادب میکرد و آنگاه به بالا میآمد. هرگز کنارشان روی مبل نمینشست؛ پایین پایشان مینشست و میگفت: دوست دارم ساعتها عاشقانه به صورت پدر و مادرم نگاه کنم. به همین دلیل است که امروز پدر و مادرش اذیت هستند. او تمام قد در خدمتشان بود. پدر و مادرش را به کربلا، مشهد و مکه اعزام کرد، کارهای درمانشان را پیگیری میکرد. هر کاری از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد. حاج صالح در کار خیر پیشگام بود و بیآنکه کسی بداند، به بسیاری از نیازمندان منطقه کمک میکرد. پس از شهادتش، افرادی گریان آمدند و پرده از کمکهای پنهان او برداشتند: هزینه درمان پسر یک مادر، جهیزیه دختر و هزینه عروسی پسر یکی دیگر و نیز کفن و دفن و مراسم پدر شخص سوم. خانواده حاج صالح از این همه کرامت خاموش خبر نداشتند.
همسر شهید صالح مقدم با چشمانی اشکآلود درباره خلأ وجود همسرش گفت: در خانواده ما کسی جز صالح، نظامی نبود چرا دروغ بگویم، من واقعا حتی در آن ۱۲ روز جنگ رمضان، دلم آرام نبود. مدام به حاج صالح میگفتم: «صالح مواظب باش!» خیلی نگرانش بودم. خیلی میترسیدم. یک شب، ساعت سه نیمهشب که اهواز را بمباران کردند، سخت دلتنگ و نگران صالح شدم. از آن سو، صالح هم نمیتوانست پشت تلفن حرف بزند. مدام به او زنگ میزدم، فقط برای یک جمله: «صالح، خوبی؟» صالح میگفت: آره نگران نباش، خوبم و سریع قطع میکرد.
استقامت همسر شهید
دلتنگی اش بیاندازه اما کنارش استقامتی است که آدم شرمنده میشد. اشک میریخت اما نه از روی ضعف از عمق عشقی که به همسرشهیدش داشت. با افتخار از رشادتهای عزیزش میگفت، همسر شهید ادامه داد و گفت: در آن روزهای جنگ رمضان، صالح پیوسته سر کار بود. بعضی وقت ها شده بود در حد یک یا دو ساعت در روز سریع به خانه می آمد که چهرهاش را ببینیم و سریع می رفت. انگار خدا در دل حاج صالح انداخته بود که شهید میشود. پیش از شهادتش در جنگ رمضان، آنقدر خرید کرد که به شوخی گفت: تا اربعینم هم نیاز نیست چیزی بخرید. برگشتم و گفتم: «صالح! این چه حرفی است؟ نگرانت میشوم. از این حرفها نزن». انگار به او وحی شده بود که قرار است شهید بشود.

وی ادامه داد: در جنگ رمضان، برادرش با صالح تماس گرفت و گفت: «صالح دارند نزدیکهای محل خدمتت را میزنند. نرو، خطرناک است». صالح گفت: «پای وطن در میان است». صالح آدم بسیار نترسی بود. سربازی که روز شهادت همراه صالح بود، آن روز را اینگونه برایمان روایت کرد: «هنگامی که حاج صالح قصد داشت وارد مقر بشود ناگهان متوجه جنگنده شد. در همان لحظه مرا به بیرون پرت کرد و خودش در داخل ماند و به شهادت رسید». حتی در لحظه شهادت هم به فکر دیگران بود؛ جان خود را فدا کرد تا جان آن سرباز را نجات دهد و خودش شهید شد.
همسر شهید از آخرین دیدارشان هم گفت: آخرین دیدارمان شب قدر بود. بعد از اینکه از احیا به خانه برگشتیم، سحری خوردیم؛ صبح صالح باید سرشیفت میرفت. زینب و زهرا، پیش مامانبزرگشان پایین خواب بودند. صالح وسیلهای در طبقه پایین داشت رفت تا آن را بردارد. عمه بچهها آن لحظه آخر را برایمان اینگونه تعریف کرده بود: «زهرا را که خواب بود بوسید و زینب را در آغوش کشید». صالح هیچوقت پشت به پدر و مادرش نمیایستاد اما آن روز از اتاق که بیرون آمد، کیسه را برداشت و پشت به پدر، رو به حیاط رفت. صالح حتی نگاهی به پدر و مادر نینداخت و حتی خداحافظی هم نکرد. با همان حالت که پشت به پدر و مادر بود فقط گفت: «ساعت ۱۱ شیفت دارم ساعت دو برمیگردم و شما را برای مراسم سالگرد زن دایی میبرم» برایمان این رفتار صالح خیلی عجیب بود برای اولین بار صالح نه نگاه کرد نه خداحافظی حتی برهم نگشت، آخر صالح همیشه دست بوس پدر و مادرش بود تا خداحافظی نمی کرد پایش را از خانه بیرون نمیگذاشت. پدرش تا در خانه او را بدرقه میکند اما صالح حتی دیگر طبقه بالا هم نیامد. همان یک سحری، آخرین وداع ما بود. انگار میدانست که نباید دل نبندد، مبادا بلرزد و نرود.
لحظه اعلام شهادت
معمولا زمان اعلام خبر شهادت برای هر همسر و مادر شهیدی فراموش نشدنی است. از او در مورد آن روز سوال کردم، اینکه چه شد و چطور تحمل کردند؟ همسر شهید مقدم نفس عمیقی کشید و گفت: کمکم زنگ تلفنها آغاز شد؛ هر بار شماره صالح را میگرفتم، پاسخی نبود. نخست گفتند شهید شده، سپس گفتند نه سربازی که همراهش بود میگوید زنده است اما گویی خدا آهسته آهسته جانمان را برای پذیرفتن آماده میکرد. ساعت ۱۲ بود که مقرشان مورد هدف قرار گرفته شده بود و ما از ساعت ۱۲ تا قبل ساعت پنج بعدظهر تلفن پشت تلفن میزدیم تا خبری از صالح جویا بشویم. پنج بعدازظهر بود که خبر آمد: «صالح به شهادت رسید» با خودم همان لحظه بیدریغ گفتم راضیم به رضایت؛ آخرهمیشه صالح میگفت: «اگر مرا دوست داری، دعا کن عاقبتم به شهادت ختم شود». این حرف همیشگیاش بود. هر وقت ناراحت میشدم و میگفتم: «صالح چطور دلت میآید من و بچهها را تنها بگذاری و بروی؟» میگفت: «اگر دوستم داری، همین دعا را در حقم بکن. دعا کن شهید شوم». شبهای قدر را که احیا میگرفتیم، خودش دعای جوشن کبیر میخواند. دعایش همیشه این بود. آخرین شب قدرمان هم مدام تکرار میکرد: «دعا کن عاقبتم به شهادت ختم شود. حتماً دعا کنم شهید بشوم، چون شهادت لیاقت می خواهد».
همسرشهید مقدم با بغض در گلو گفت: لحظه وداع، سختترین لحظه زندگی هر زنی است که باید از معشوقش خداحافظی کند. من و صالح ۱۵ سال زندگی مشترک داشتیم. باورم نمیشد که دیگر این آخرین دیدارمان باشد. فقط داشتم به حرفهای خودش فکر میکردم. به چیزی که خودش واقعاً دوست داشت. خدا واقعاً به او داد: حاج صالح، مثل اباعبدالله (ع)، تشنه و گرسنه رفت و پیکرش هم، به مانند ارباب بیکفنش، بیسر بود.

هیچکس حرف نمیزد. سکوت آنقدر سنگین بود که انگار دیوارها هم بغض کرده بودند. در نگاهشان حسرتی بود که تا آخر عمر یادم نمیرود. خودم به عنوان یک همسر، نتوانستم تحمل کنم. دلم خواست بروم بغلش کنم، بگویم بانو جان، صبرت زینبی است اما فقط توانستم ساکت گریه کنم و به این فکر کنم که یک مادر چطور میتواند اینقدر محکم باشد؛ همسر شهید، ادامه داد و گفت: واقعاً سختترین لحظههایی که تجربه میکنم و با آنها زندگی میکنم، بهانهگیریهای بچههاست. صالح چون مدام مأموریت بود، وقتی به اهواز میآمد با تمام خستگی، تمام وقت و ذهنش به بچهها بود. الان علی مدام میگوید: «بابا پس کجاست؟» ما عادت داشتیم هر کاری میکردیم، از غذا خوردن تا تفریح، باید پنج نفر دور هم بودیم. وقتی سفره را پهن میکردیم، زینب نبود. علی با همان کارهای بچهگانهاش به هر شکلی بود خواهرش را سر سفره میآورد. الان قاشق و چنگالها را میشمارد، میگوید: «پس بابا کو؟» گریه میکند که بابا باید لباس تنم کند. واقعاً سخت است. بچهها خیلی بهانه بابایشان را میگیرند.
دلتنگی های دختران شهید
در ادامه گفتگو هر چه از زهرا دختر کوچک شهید مقدم میخواهم با هم حرف بزنیم، قبول نمیکند. مادرش میگوید: زهرا هنوز در شوک از دست دادن پدرش است. هنوز باورش نمیشود که حاج صالح رفته است. مدام به زینب، خواهرش میگوید: «ای کاش آن روز من را هم بابا در آغوش میگرفت. ای کاش من هم مثل تو بیدار بودم، خواب نبودم. هنوز که هنوز است، بر سر مزار حاج صالح که میرویم، زهرا بغض دارد. گریه نمیکند. تمام بغضش را نگه داشته است. هنوز باورش نمیشود».
زینب دختر شهید مقدم با آن چهره معصومانه و بغض در گلو، وقتی از او میپرسم: «میخواهی از بابای قهرمانت حرف بزنیم؟» آهی میکشد و صدایش میلرزد، میگوید: هر چه ازخوبیها و مهر و محبت پدرانه بابایم بگویم، کم است. چی باید بگویم؟ هنوز باورم نمیشود پدرم نیست. ما خیلی به بابا وابسته بودیم. هر وقت بابا از ماموریت به خانه میآمد، من روی پای بابا مینشستم. من خیلی با بابا درد دل میکردم. اصلاً همهاش دوست داشتم با بابا حرف بزنم. عاشق بابام بودم.

اشک را با پشت دست پاک میکند و با لبخندی که درد را پنهان میکرد، ادامه داد: آخرین هدیه بابام برای روز دختر، گوشی بود که طبق قولش در روز جهانی دختر خرید.بابام واقعاً عاشقمان بود. خیلی محبت میکرد. حاضر بود از خواب و استراحتش بگذرد، ولی من و زهرا را خوشحال کند. وقتی بابا مأموریت بود، خیلی دوست داشتیم زود به اهواز بیاید. مدام بیتابی میکردیم: بابا کی میآیی؟ اصلاً خانه بدون بابا سوت و کور بود. آخه وقتی بابا میآمد، آنقدر محبت میکرد، با من و زهرا بازی میکرد، مدام بیرون میبردمان، وقتی کنارمان نبود، خیلی روزها به سختی میگذشت. من هنوز باورم نمیشود دنیا را باید بدون بابا بایدزندگی کنیم.
زینب در ادامه گفت: آخرین مسافرتی که با بابا رفتیم مشهد بود. با توجه به موقعیت شغلی بابا، به سختی مرخصی گرفته بود. آخر شب که به خانه آمد، گفت: «مرخصیام جور شد. بعد به شوخی گفت: سریع جمع وجور کنیم بریم مشهد، تا زنگ نزنند پشیمان شوند». ما دیر وقت به مشهد رسیدیم. بابام چون میدانست من علاقه دارم شب جمعه در حرم باشم با تمام خستگیش گفت: «زینب، بدو بابا آماده شو، ببرمت حرم. آن دلچسبترین زیارتی بود که تنها با بابا رفتم».
زینب از دلتنگی، لحظه وداع با پدر و تنها آرزو بابای شهیدش گفت: حالا که دلتنگ بابا میشوم، فقط رفتن سر مزار بابا آرامم میکند. اصلاً من نتوانستم لحظه وداع با پیکر پدرم روبرو بشوم. باورم نمیشد. آن لحظه را هیچ وقت نمیتوانم فراموش کنم. بابام خیلی دوست داشت من معلم بشوم. همیشه میگفت: «زینب بابا به جز دانشگاه فرهنگیان، به چیزی دیگری فکر نکن».
شهادت حاج صالح مقدم، آغاز ماندگاری مردی بود که خدمت را با ایمان درآمیخته بود و نامش را با اخلاص در دلها ثبت کرد. او از آن دست مردانی بود که بیهیاهو زیستند، بیادعا رفتند و پس از رفتنشان، رد روشن حضورشان در خانه، محله و دلهای مردمان باقی ماند؛ ردی از محبت، مردمداری، وفاداری به خانواده و دلدادگی به اهلبیت(ع) که در خاطره همسر، فرزندان و اطرافیانش همچنان زنده است.
اکنون خانهای در کوتعبدالله اگرچه از حضور پدر خالی مانده اما با نام و یاد او نفس میکشد؛ خانهای که در آن، صبوری یک همسر، اشکهای پنهان یک مادر و دلتنگی کودکانی معصوم، روایتگر راهی است که با خون امضا شد. صالح مقدم رفت تا بماند؛ رفت تا نشان دهد مردان این سرزمین، در سختترین لحظهها نیز نگاهشان به نجات دیگری است و این همان معنای جاودانگی است؛ حضوری که در غیاب جسم، پررنگتر از همیشه در جان یک شهر و در حافظه یک خانواده ادامه دارد.
دیدگاهها