عصر ایران - علی بهاری و احمدرضا بختیاران - بهتازگی حجتالاسلام سیدمهدی میرباقری سخنرانیای با عنوان «معناشناسی بعثت مردم و بعثت هنرمندان» داشته است که حاوی مطالب مختلف و قابلنقدی است.
ابتدا گزیدهای از سخنان ایشان را میآوریم و بعد به نقد برخی ادعاها میپردازیم:
« صحنه کنونی، صرفاً یک درگیری سیاسی یا نظامی نیست، بلکه نبردی تمدنی، فرهنگی و گفتمانی است که بر سر استقلال فرهنگی، زبانی و سبک زندگی جریان دارد. از این رو، هنر باید در سطح این مواجهه تمدنی ایفای نقش کند.
-هنرمند کسی است که از آیندۀ مطلوب خود متولد میشود؛ گویی آن آینده را پیشاپیش دیده و تجربه کرده و اکنون آمده است تا جامعه را به سوی آن افق حرکت دهد ... هنرمند باید جلوتر از زمانۀ خود احساس و اندیشه کند و دیگران را با آن افق همراه سازد.
-در طبقهبندی که در دنیای غرب اتفاق می افتد، علوم انسانی را ذیل علوم طبیعی قرار میدهند؛ این غلط است. علوم انسانی حقیقتاً در رتبه مقدم بر علوم دیگر است و در بین این علوم، هنر جایگاه مقدم دارد. دلیلش این است که احساس بر اندیشه و ایمان بر عقلانیت نظری مقدم است ... هنر در خلأ شکل نمیگیرد و تحت تأثیر دو جریان هدایت الهی و طاغوتی قرار دارد.
-انقلاب اسلامی یک بعثت تاریخی در عصر سلطۀ تمدنهای مادی بود؛ تمدنهایی که در قالب سرمایهداری و کمونیسم، دین را از صحنۀ زندگی اجتماعی کنار میزدند. در طول این سالها بارها تلاش شده است این حرکت به اهدافی محدود تقلیل داده شود؛ یک بار به مبارزه با استبداد، بار دیگر به تثبیت یک نظام سیاسی و سپس به پذیرش قواعد نظم جهانی موجود. اما این حرکت هیچگاه در این مراحل متوقف نشده است.
-مسیر انقلاب از جنگ نظامی و دفاع مقدس تا جنگ سیاسی، دیپلماتیک، اقتصادی، فرهنگی و جنگ ترکیبی امتداد یافته و اکنون به مرحلۀ رویارویی تمدنی رسیده است. در این سطح، نزاع صرفاً میان دولتها نیست، بلکه میان دو الگوی تمدنی و دو نوع نگاه به انسان و جهان جریان دارد.
-بزرگترین آسیب این حرکت، تقلیلگرایی است. اگر این بعثت صرفاً به کسب قدرت یا تغییر موازنههای سیاسی تفسیر شود، حقیقت آن از دست خواهد رفت. مسئلۀ اصلی، تغییر لایههای عمیق نظم جهانی و تحول در مفاهیم، ارزشها و مبانی تمدنی حاکم بر جهان است.
-جریانهایی میخواهند سیاست و اقتصاد را عادیسازی کنند. این روند در دورۀ اصلاحات شدیدتر شد و تاکنون هم ادامه دارد. بسیاری از اتفاقاتی که در کشور ما افتاده، عادیسازی فرهنگ و سیاست به نفع اقتصاد سرمایهداری است که در کشور ما نفوذ کرده است.
- البته ما با نفوذ مقابله کردهایم و جهتگیریها حفظ شده است، ولی در لایههایی از ساخت اقتصاد، سیاست و فرهنگ در سطح کلان، پرچم دستِ جریان کارشناسی و تصمیمگیرهایی بوده که بهسمت غربی شدن حرکت کردهاند.
-این حرکت با همه لایههای تمدن غرب درگیر است؛ از ایدئولوژی و فلسفه گرفته تا علوم راهبردی، فناوری، ساختارهای اجتماعی و سبک زندگی. تا زمانی که این لایهها شناخته نشوند، امکان تبیین درست، تعمیق و پیشبرد این بعثت وجود نخواهد داشت.
- متخصصان و نخبگان ما، حتی بعضی در جایگاههای حساس، تمام میدان درگیری، قدرت و موازنۀ ما را در انرژی و کریدور میبینند. آیا درگیری ما این است؟ آیا ما بر سر انرژی و کریدور میجنگیم؟ چین و روسیه باید اینگونه با صحنه مواجه شوند نه ما. دعوای ما بر سر تمدن است.
- اسلام ناب، اسلامی است که در برابر قدرتهای سلطهگر میایستد و در کنار مستضعفان و محرومان قرار میگیرد. هنر نیز باید در خدمت چنین اسلامی باشد؛ هنری که صدای محرومان باشد و در برابر مستکبران بایستد ..»
در مقام نقد باید گفت:
یک) بسیاری از آثار هنری از دل بستری به دنیا آمدهاند که رخدادهای سیاه و سفیدی را تجربه کردهاند. این که ونگوگ گوش خود را برید یا داستایوفسکی «قمارباز» را برای تسویۀ بدهی ناشی از قمارش ظرف یک شب نوشت هیچ نسبتی با تولد در آینده ندارد. البته ممکن است ایشان امثال داستایوفسکی و ونگوگ را هنرمند به شمار نیاورد!
بسیاری از آثار بزرگ هنری حاصل تجربۀ زیسته، نقد وضع موجود، شورش علیه وضعیت نامطلوب و تخیل زمینی (و نه متافیزیکی) اند. نسبت دادن پیشفرض «تجربۀ آینده» به هنرمند، نوعی تقدسزدایی از منطق و تحمیل جهانبینی خاصی به مقولۀ هنر است. جورج اورول - که در همان فرهنگ غرب صاحب یک منظومۀ فکری است - در جنگ اسپانیا شرکت کرد.
ارنست همینگوی هم تجربیات مشابهی دارد. هر دو نفر تجربیاتشان را به کتاب تبدیل کردند. در واقع تجربۀ چنین بحرانی اتفاقاً به خلق آثاری گذشتهنگر منجر شد. نکتۀ دیگر آنکه در این نگاه، داشتن مأموریت و رسالت به هنرمند تحمیل می شود.
چنین تحمیل مأموریتی میتواند به سرعت به انحراف کشیده شود و هنرمند از ساحت هنر به ساحت بازاری تبلیغات و پروپاگاندا کشیده شود؛ در حالی که هنر اصیل از هرگونه مداخله بری است و اصولاً شاهکارهای هنری دقیقاً با نگاه و بینش آزادشان خلق میشود.
در جامعۀ باز، هنر معمولاً عرصۀ تکثر صداهاست، نه همفکر کردن جامعه. اگر این نگاه درست باشد قاعدتاً شاهکارهای هنری امروز باید توسط هنرمندان آلمان نازی خلق شده باشند، نه دیگران.
دو) تمدن غرب دقیقا چیست؟ لیبرالدموکراسی کجای تمدن غرب است؟ آیا هنرمند انقلابی فقط با لیبرالدموکراسی درگیر است یا مارکسیسم هم به حساب میآید؟ مارکسیسم اصولاً مربوط به تمدن غرب است یا شرق؟ اشتراکات تمدنهای شرق و غرب چه میشود؟ با آنها هم درگیر میشویم یا بخش شرقی منزه است؟
تمدن غرب شامل سنتهای فکری متکثری چون مارکسیسم، سوسیالدموکراسی، فاشیسم، مسیحیت کاتولیک، رنسانس، روشنگری، پستمدرنیسم و ... است که بسیاری از آنها با لیبرالدموکراسی در تضاد تاریخی بودهاند. حتی درون لیبرالدموکراسی، تنوع زیادی - از راست محافظهکار تا چپ مترقی - وجود دارد.
این تقلیلگرایی، نوعی «دشمنسازی انتزاعی» است که امکان گفتوگو و نقد درونی را از هنرمند میگیرد. عبارت «تمدن غرب به پرچمداری آمریکا» از جنس شعار سیاسی است، نه تحلیل تمدنی. اروپا - به ویژه فرانسه، آلمان و ایتالیا - در فرهنگ، فلسفه، هنر و معماری سهمی بهاندازۀ آمریکا یا بیشتر دارند. 0
آیا هنرمند انقلابی با ونگوگ، پیکاسو، کافکا، برگمان، تارکوفسکی، بتهوون و باخ نیز «درگیر» است؟ مسلمانان و شیعیانی که ضمن باور به خدای یکتا، نبوت حضرت رسول و ولایت امیرمؤمنان، به بازار آزاد هم معتقدند و اتفاقاً از رهگذر دموکراسی در کشورهای غربی، کرسی پارلمان و شهرداری را به دست میآورند، چگونه میبینید؟
آیا آنها هم بخشی از طرح طاغوتی شیطاناند یا پیشبرندۀ پروژۀ اسلام در دل غرب؟ اگر اولی است، علی بن یقطین را هم همینگونه ارزیابی میکنید؟
سه) ایشان مدعی است «غربیها علوم انسانی را ذیل علوم طبیعی قرار می دهند و این غلط است.» اگرچه اهل منبر معمولاً منبع سخنانشان را ذکر نمیکنند، اما ای کاش میرباقری میگفت از کجا این حرف را میزند؛ چون جستوجوی ما به نتیجهای نرسید.
ایشان ادامه میدهد: «... احساس بر اندیشه و ایمان بر عقلانیت نظری مقدم است ... هنر در خلأ شکل نمیگیرد و تحت تأثیر دو جریان هدایت الاهی و طاغوتی قرار دارد.»
گزارۀ «ایمان بر عقلانیت نظری مقدم است» حاکی از رویکرد ایمانگرایی (Fideism) ایشان در الاهیات است. ایمانگرایی در الاهیات شیعه کمرنگ است و تا جایی که نگارندگان میدانند متکلم سرشناسی با آن همراه نیست. تقریر و نقد مدعاهای این جریان از حوصلۀ این نوشتار خارج است، اما آخرِ این رویکرد به این میانجامد که عقلانیت نظری (Theoretical Rationality) و استدلالورزی را تعطیل و به ندای دل گوش کنیم.
آن گاه دیگر معیار و شاخصی برای تمییز حق از باطل و خرافه از برهان وجود نخواهد داشت. ادعای تحتتأثیر بودن هنر از دو جریان هدایت الاهی و طاغوتی هم روی دیگر ادعاهای ایمانگرایانۀ ایشان است که اهل فن در برخی مقالات آن را به زیر تیغ نقد بردهاند و علاقهمندان میتوانند مراجعه کنند.
چهار) آیا عبارت «هنرمندان انقلابی نباید موضع خودشان را تنزل بدهند و بخواهند با هنر در داخل ایران چالش کنند» عملاً راه نقد ساختاری و حتی نقد درون گفتمانی را نمیبندد؟ اگر این مسیر به تکصدایی منجر شد چه راهکاری پیشنهاد میشود؟ اگر مشکلات داخلی به بوتۀ نقد سپرده نشود، آیا با این مشکلات میتوان انتظار عرض اندام در یک نبرد تمدنی داشت؟ بزرگترین آثار هنری ایران معاصر، حاصل چالش با وضعیت درون ایران بودهاند، نه تقابل با تمدن غرب.
چرا در تمام این سالها این نگاه نتوانست به یک دستاورد مشهود هنری برسد؟ شاید دقیقاً به خاطر همین بایدهای مختلف که دست و پای هنرمند - حتی هنرمند انقلابی - را بسته است!
مبارزه با «هنر تمدن غرب» به چه معناست؟ آیا قرار است موسیقی کلاسیک غربی تحریم شود؟ رمان اروپایی ترجمه نشود؟ به سینمای هالیوود بیاعتنایی شود یا جایگزینی برای آن تولید شود؟ تجربۀ تاریخی (کمونیسم شوروی، نازیسم و داعش) نشان داده است که «مبارزه با هنر تمدن دیگر» معمولاً به محدودیت دسترسی شهروندان خود به دانش و فرهنگ جهانی و تولید هنر تبلیغاتی ضعیف میانجامد.
تمدن ها در تاریخ از یکدیگر تأثیر گرفتهاند. (اسلام از یونان، غرب از اسلام در دوران طلایی اسلامی، رنسانس از بیزانس و...). هنرمند بزرگ نه «درگیر» تمدن دیگر است، نه «مقلد» محض، بلکه از سراسر جهان و تاریخ تغذیه میکند، الگو میگیرد و اثری بدیع خلق میکند. حصر هنر در «درگیری تمدنی» او را به جیرهخوار ایدئولوژی تبدیل میکند.
پنج) در نگاه شما هیچ عنصر اقتصادیای نمی تواند اثرگذار باشد. پس موتور محرکۀ هنرمند چیست؟ آیا آثار هنری باید بستر عرضه داشته باشند یا نه؟ حامی مالی کیست؟ سازمان تبلیغات؟ صداوسیما؟
اگر هنرمند اصولاً نتواند نگاه مادی به تولید اثر داشته باشد، با چه انگیزهای به خلق اثر اقدام کند؟ از طرفی اگر یک فیلم، رمان یا اثر هنری نتواند مخاطب داخلی یا خارجی جذب کند، مشکل لزوماً سلطۀ تمدن غرب نیست؛ ممکن است مشکلِ کیفیت، نوآوری، شبکۀ توزیع، بازاریابی یا محدودیتهای نهادی باشد.
اگر هنرمند از دغدغهها، سلیقهها و مسائل روز جامعۀ خود فاصله بگیرد و صرفاً در چارچوب یک نبرد تمدنی تعریف شود، احتمال دارد ارتباطش با مخاطب داخلی تضعیف شود. چه بسیار از آثار هنری که با سفارش سازمانهای مختلف در داخل با همین نگاه تولید شدند و میشوند، اما مورد استقبال مردم قرار نگرفتهاند!
عادیسازی به چه معناست که حالا بخواهد به نفع جریان سرمایهداری باشد یا نباشد؟ اگر عادیسازی یعنی قابلپیشبینیبودن، وجود رویههای شفاف و عدم وابستگی تصمیمها به ارادۀ یک فرد یا شورای خاص، که این نه جرم است، نه گناه و نه حتی با اصول اسلامی مغایرت دارد.
این زیرساخت و بستری است که موتور محرکۀ اقتصاد خواهد شد. آیا خودِ اقتصادِ قوی سلاح مبارزه با دشمنان این مملکت - حتی با همان نگاه تمدنی - نمیتواند باشد؟ هر نظامی که نتواند سیاست و اقتصاد را «عادی» - یعنی رویهمند، قانونمحور و غیرشخصی - کند، بهسمت بحرانهای دورهای و ناکارآمدی مزمن میرود.
شش) ایشان همچون همیشه و همانطور که انتظار میرود، نوک پیکان انتقاداتش را بهسمت دولت اصلاحات میچرخاند. اما وقتی شواهد اقتصادی و آمارها را بررسی میکنیم، اتفاقاً بهترین عملکرد اقتصادی بعد از انقلاب، مربوط به همین دولت است.
نرخ تورم، رشد صنعتی، رشد سرمایهگذاری، نرخ اشتغال و شاخص قدرت خرید روند رو به بهبودی را نشان میدادند؛ روندی که اگر دولتِ سابقاً محبوبِ جناب میرباقری در سال ۱۳۸۴ آن را متوقف نمیکرد، احتمالاً اکنون در ایران دیگری زندگی میکردیم. وقتی چرخ معیشت مردم راحتتر بچرخد، طبعاً مساجد و حسینیهها هم شلوغتر و گرایش به دین بیشتر خواهد شد.
هفت) احتمالاً مقصود امام خمینی از اسلام آمریکایی، اسلام سازشکار، وابسته و دنیاگرا بوده است، ولی جناب میرباقری این مفهوم را چنان گسترش میدهد که هر نوع تعامل کارشناسی با اقتصاد یا سیاست جهانی میتواند مصداق «غربیشدن» باشد. بالاخره ما در این کشور بهدنبال بهبود وضع زندگی مردم هستیم یا خیر؟
درست است که خلاصهکردن تمام دنیا در غرب غلط است، اما آیا خلاصهکردن همهاش در شرق درست است؟ بالاخره دنیا با نظم و قواعدی در حال حرکت است. دنیا پر است از سازمانها، نهادها و قوانینی که همه تصمیم گرفتهاند به آنها عمل کنند. نمیشود که هر نوعی از تعامل، غربزدگی و آمریکاپرستی انگاشته شود.
هشت) ایشان در اثبات تمدنیبودن این جنگ چند گزاره مطرح میکند که بهوضوح غلط است. از جمله اینکه ادعا میکند هانتینگتون از جنگ ۲۰۰۱ آمریکا در افغانستان و عراق حمایت و نامهای به نفع بوش امضا کرده است.
این از نظر تاریخی نادرست است. ساموئل هانتینگتون در سال ۲۰۰۴ در مصاحبه با لوموند و فارنپالیسی صراحتاً گفت تهاجم به عراق اشتباه بود و نظریۀ برخورد تمدنها را نمیتوان بهانهای برای جنگافروزی قرار داد.
همچنین به نامۀ ۶۰ نفر - که احتمالاً منظور نامۀ پروژۀ قرن جدید آمریکایی (PNAC) است - اشاره میکند که این نامه هم امضای هانتینگتون را ندارد. او در بیانیههای مربوط به جنگ ۲۰۰۳ مشارکت نکرد. این نقلقول جعلی یا تحریفشده از یک نظریهپرداز برای مشروعیتبخشی به روایت «جنگ تمدنی» استفاده شده است.
ایشان همۀ جنگهای ۲۰۰۱ به این سمت را در یک مسیر و در تقابل با تمدن اسلامی قلمداد میکند. آیا واقعاً همه طرفحسابهای آمریکا در این جنگهای بهاصطلاح تمدنی در یک کفه قرار دارند؟ یعنی بین طالبان، صدام حسین، داعش، حزبالله، انصارالله و حتی خود ما هیچ تفاوتی نیست؟ یعنی دشمنان آمریکا همگی مصداق تمدن اسلامیاند؟
خود ایشان مدام از عبارت «اسلام ناب» استفاده میکند، حال چگونه ناخواسته قرائت جمهوری اسلامی از اسلام را در کنار قرائت خشن و بسته القاعده و طالبان قرار میدهد؟
نه) ایشان با جملۀ «متخصصان و نخبگان ما تمام میدان درگیری را در انرژی و کریدور میبینند» با لحنی تحقیرآمیز از تحلیلگران انتقاد میکند. اما انرژی و کریدور دو واقعیت ملموس قدرت ملی ایران هستند.
نفت، گاز و موقعیت جغرافیایی برای ترانزیت، پایههای واقعی هرگونه نفوذ منطقهای و بینالمللی ایران به شمار میروند. در واقع حتی اگر این جنگ واقعاً هم ربطی به انرژی و کریدور نداشت، ما باید آن را به کریدور و انرژی مرتبط میکردیم؛ زیرا این دو، هم برتری ما و هم سلاح ما هستند، نه اینکه با دست خودمان، خود را خلع سلاح کنیم.
امروز موشکهای ما بازدارندگی ایجاد کرده یا تنگۀ هرمز که یک موهبت جغرافیاییِ خداوندی و کریدوری جهانی و بسیار حساس است؟ چرا این نگاه همۀ توانمندیهای ایران را در یکی دو مورد خلاصه میکند و باقی را از حیز انتفاع ساقط؟ خود کشورِ مهاجم ادعای نبرد انرژی و کریدوری دارد، متحدان ما هم چنین ادعایی دارند، ولی ایشان میگوید چنین نگاهی غلط است.
اگر کریدور مهم، حساس، حیاتی و ارزان شرق به غرب - که چین را بهسادگی از مسیر ایران به غرب متصل میکند - نبود، واقعاً چین چه منافعی در ایران داشت که اینگونه حامی و همراه ایران باشد؟
روسها سالها با ایران در نزاع بودند که مسیر اتصال روسیه به آبهای گرم خلیج فارس را هموار کنند و موفق نشدند، سپس پوتین هوشمندانه و از در رفاقت به این آرزوی دیرینه و تاریخی جامۀ عمل پوشاند. سابقۀ کریدوری ایران ریشه در سالهای دور دارد. شاهد: جادۀ ابریشم.
دونالد ترامپ پیش از حمله به ایران، با حمله به ونزوئلا و تصاحب نفتش تلاش کرد بر تکانههای ناشی از مداخلات ایران در بازار انرژی فائق بیاید که تا حدی هم موفق شد. خود لاوروف، وزیر امورخارجه روسیه در آخرین سخنانش گفته است که حمله و جنگ آمریکا علیه ایران از تلاش برای کنترل بازارهای انرژی نشئت میگیرد. اگر جناب میرباقری به صحت حرفهای لاوروف شک دارد، میتواند از الکساندر دوگین بپرسد!
وقتی آمریکاییها در مقطعی پیشنهاد دادند که بهطور ۵۰-۵۰ با ایران تنگۀ هرمز را کنترل کنند، یعنی این سلاح کریدوری ما، در واقع مهمترین سلاح ماست و صحبتهای ایشان یعنی خلعسلاح. نادیدهگرفتن کریدور و انرژی و جایگزینکردن «جنگ تمدنی»، سیاست خارجی را تبدیل به یک آرزوی رمانتیک و محاسبهناپذیر میکند. چنین نگاهی در عمل به انزوای بیشتر و بیتأثیری استراتژیک میانجامد.
ده) ایشان میگوید چین و روسیه باید به مسائل از منظر کریدور و انرژی نگاه کنند، اما ایران نباید. این حرف زمانی معنا دارد که ایران از نظر جمعیت، تولید ناخالص داخلی، فناوری و قدرت نظامی در سطحی فراتر از چین و روسیه باشد.
درحالیکه چین دومین اقتصاد جهان است، روسیه بزرگترین کشور جهان از نظر مساحت است و زرادخانۀ هستهای قابلتوجهی دارد. ایران نه اقتصاد و جمعیت چین را دارد، نه وسعت و سلاح اتمی روسیه را. نادیدهگرفتن مزیتهای نسبی خود (انرژی و کریدور) و ادعای بازی در «لیگ تمدنی» اشتباهی راهبردی است.
یازده) عبارت «اسلام ناب» که ایشان مطرح میکند جای تأمل دارد. در عصر حاضر کدامیک از اسلامها ناباند؟ احتمالاً ایشان در پاسخ، اسلام شیعی را اسلام ناب معرفی خواهد کرد.
بسیار خب! کدام قرائت از اسلام شیعی؟ قرائت نجف یا قم؟ اگر انتخابتان قم است، کدام قرائت قم را برمیگزینید؟ در سطح مراجع تقلید، مرحوم آیتالله صافی گلپایگانی و حضرت آیتالله وحید خراسانی از منتقدان جدی ترویج فلسفۀ اسلامی در حوزههای علمیه بودند و هستند.
درحالیکه حضرت آیتالله جوادی آملی و رهبر شهید بهشدت مشوق این رویکردند. در الهیات هم دو آقایان وحید، صافی و آقاموسی شبیری زنجانی بیشتر به قرآن و حدیث تکیه دارند، درحالیکه امام خمینی، آیتالله خامنهای و جناب جوادی آملی به فلسفۀ صدرایی در تقریر مدعاهای کلامی میدان میدهند.
در امور سیاسی هم همینگونه است. مشی آیتالله سیستانی عموماً عدم دخالت مستقیم در امر سیاست و اکتفا به تذکر و نصیحت است؛ حالآنکه اندیشۀ سیاسی امام خمینی و حضرت آیتالله خامنهای بهگونۀ دیگری است و دخالت مستقیم و تصدیگری را اقتضا میکند. آیا میشود اندیشۀ یکی از این دو طرف را اسلام ناب و دیگری را اسلام غیرناب نامید؟
دیدگاهها