«موسیقیِ گره‌ها»؛ خوش‌آهنگ‌ترین صدایی که در زندگی می‌شنوم
کد خبر : ۹۸۷۲۲۹
|
تاریخ : ۱۴۰۵/۰۳/۲۰
-
زمان : ۱۶:۰۱
|
دسته بندی: اسلایدر

«موسیقیِ گره‌ها»؛ خوش‌آهنگ‌ترین صدایی که در زندگی می‌شنوم

گزارشی از زندگی زنی که سالیان طولانی عمر خود را در میان تار و پود قالی گذرانده است؛ خاطرات، صبوری و هنر دست‌هایش که هنوز هم با هرگره، قصه‌ای تازه می‌سازند.

شبکه خبر - مجله مهر؛ عطیه جواره: خیره به رنگ لاکی که در حاشیه قالی جا خوش کرده، به طرح‌های بافته‌شده چشم می‌دوزم. صدای رودخانه توجهم را به خود جلب می‌کند. دقیقاً چهار رودخانه از اطراف جاری شده‌اند و هرکدام خود را به منظره اصلی می‌رسانند. چشمم را کمی تیزتر می‌کنم. در کنار رودخانه‌هایی که از بالا جاری شده‌اند و پس از یک شکست، دوباره بر روی زمین جریان می‌یابند، دو آهو در راستای یکدیگر ایستاده‌اند و از لابه‌لای تمام گل‌هایی که میانشان شکفته است، به یکدیگر نگاه می‌کنند. کمی پایین‌تر، دو رود دیگر از برکه‌ای کوچک سرازیر شده‌اند. رود باریکی که مقصد آن هم منظره اصلی است. اما پیش از آن‌که به منظره برسد، آبشخور پرندگان شده و در بالای آن گل‌هایی با گلبرگ‌های بنفش و آبی روییده‌اند و در کنار خود سرسبزی را نیز به همراه آورده اند.

حالا دیگر می‌توانم صدای آواز پرندگان را نیز بشنوم. صدای پرندگانی که بر روی شاخه‌هایی که مزین به شکوفه‌های بنفش‌رنگ است، نشسته‌اند و احتمالا زیبایی این باغ است که آن‌ها را به نغمه‌سرایی کشانده. پرندگان از روی شاخه بال می‌گشایند و رد پروازشان نگاهم را به منظره اصلی گره می‌زند. کوه‌های برافراشته درست بالای باغ ایستاده‌اند و پرندگان آزادانه سرود صلح سر می‌دهند. کمی پایین‌تر از آن، دو سرو در کنار یکدیگر، درست بالای خانه انسان‌ها روییده‌اند و در قلب منظره، در راستای خانه‌ها، رودخانه اصلی از میان پل جریان یافته و با نشستن دو قو زیبا در کناره آن، امواجی کوتاه و آرامی در دل‌اش نقش بسته است.

موسیقی گره‌های پشت سر هم قالی، برایم بهترین صدای جهان بود!

«چی برات بیارم بخوری؟» صدایش حواسم را از سفری که به سرزمین قالی داشته‌ام برمی‌گرداند. نگاهش می‌کنم. قامت کمی خمیده‌اش حکایت از گذر روزهای طولانی و سخت دارد، اما نگاهش هنوز هم روشن است. انسی حاج‌یوسفی، خالق چنین قالی‌هایی، منتظر جواب من است. دستانش را به میز تکیه می‌دهد. به چهره منتظرش نگاهی می‌اندازم و بلافاصله دوباره به قالی نگاه می‌کنم. مرغ‌های آبی‌رنگ قالی دیگری که گویی از حاشیه سبزرنگ آن بیرون جسته بودند و اکنون در میانه قالی، برای هر بیننده‌ای آزادی از تمامی رنج‌ها و دردها را با پروازشان به رخ می‌کشیدند، من را مجبور می‌کنند تا زودتر دست به روایت گری از نقوش قالی بزنم و به همین خاطر می‌گویم: « نیازی نیست، بفرمایید بشینید تا با هم درباره بافت قالی صحبت کنیم.»

اما او به رسم مادربزرگ بودنش، بشقابی از میوه جلویم می‌گذارد و با لبخندی که همانند گرمای ابتدای بهار پس از گذراندن روزهای سخت زمستان است، روبه‌رویم می‌نشیند و دستانش را، که خالق قالی‌هایی همانند بوم نقاشی است در هم قفل می‌کند و با آرامش منتظر اولین سوالم می‌شود. بی‌آن‌که زمان را تلف کنم، از او می‌پرسم: «اولین قالی که بافتید رو یادتون می‌آد؟»

با شنیدن سوالم، پیش از آن‌که جوابم را بدهد، ابرویی بالا می‌اندازد و گویی مهم‌تر از اولین تجربه بافندگی‌اش، می‌گوید: «می‌شه اول بگم چه‌جوری قالی‌بافی رو یاد گرفتم؟» لبخندی می‌زنم و سری تکان می‌دهم. حاج‌یوسفی بسم‌الله‌ای زیر لب می‌خواند و شروع می‌کند: «من از پنج‌سالگی، با قالی آشنا شدم. اونم به خاطر اینکه عمه من قالی‌باف بود و با ما زندگی می‌کرد. موقع‌هایی که قالی می‌بافت، من می‌رفتم پشت دار قالی و بافتنش رو نگاه می‌کردم. وقتی گره می‌زد به قالی، یک صدای خاصی ساخته می‌شد؛ یه صدایی که وقتی پشت سر هم قرار می‌گرفت، مثل آهنگ شنیده می‌شد. من این صدا رو خیلی دوست داشتم و به همین‌خاطر هم می‌رفتم پشت دار قالی می‌ایستادم و گوش می‌دادم.»

با یادآوری ایام کودکی‌اش، لبخند گرمی بر چهره‌اش می‌نشیند و نگاهش را روشن‌تر از قبل می‌سازد و دوباره ادامه می‌دهد: «من همین‌جوری هم قالی رو یاد گرفتم. یعنی من مکتب و کارگاه نرفتم که قالی یاد بگیرم. فکر می‌کنم کلاس چهارم بودم که به‌صورت تفریحی و به وسیله یکی از اقوام‌مون که تاجر قالی بود، یه دار قالی کوچیک برای من زده شد. من دیگه اون موقع به قدری بافتن عمه‌ام رو تماشا کرده بودم که خودم اوستا شده بودم؛ یعنی نقشه رو خودم می‌زدم و کار رو خودم انجام می‌دادم.»

انسی حاج‌یوسفی دستی به صورتش می‌کشد و با ذوقی فراوان می‌گوید: «اولین فرشی که بافتم یه فرش زرچارک بود. زرچارک یعنی قالی هشتاد در شصت سانتی‌متر که جنس نخش ابریشمی بود. دومین فرشم رو هم کلاس ششم زدم؛ کار زرنیم، یعنی قالی یک متر در نود سانتی‌متر. من خیلی قالی‌بافی رو دوست داشتم. موسیقی گره‌های پشت سر هم قالی برایم بهترین صدای جهان بود و به همین خاطر هیچ‌وقت از قالی‌بافتن جدا نشدم.»

از او سؤال می‌کنم: «قالی‌هایی که می‌بافتید رو چیکار می‌کردید؟» نگاهش ناگهان کمی رنگ می‌بازد و به جای ذوق، رگه‌هایی از فداکاری در آن پیدا می‌شود و در جوابم می‌گوید: «ننه، من خیلی قالی فروختم. البته ناراحت نیستم. زندگی من فراز و نشیب خیلی زیاد داشته و به همین خاطر هم مجبور بودم قالی‌های زیادی بفروشم.» حرفش را نیمه‌تمام رها می‌کند و دمی بعد گویی چیزی درونش نمی‌گذارد علاقه‌اش را پنهان کند، دوباره ادامه می‌دهد: «بافتن تار و پود قالی برای من مثل مُسکن بود؛ یعنی اگر از چیزی ناراحت می‌شدم یا از گذر ایام خسته، سریع دست به بافتن قالی می‌بردم. البته من هیچ‌وقت قالی رو اجباری نبافتم؛ برای خودم بود و از سر علاقه‌ام.»

موسیقی گره‌های پشت سر هم قالی، برایم بهترین صدای جهان بود!

لبخندش از صورتش پاک نمی‌شود و نگاه من را به چروک‌های صورتش می‌کشاند؛ چین‌هایی که هر کدام انگار روایتی طولانی از هفتاد سال زندگی دارند، روزهای سختی که از سر گذرانده و غم‌هایی که در نخ‌های قالی گره خورده‌اند؛ تا جایی که انگار اندوه، در تار و پود قالی حل شده و حالا به شکلی آرام و بی‌صدا، شبیه یک نقاشی بی‌مثال، پیش چشمانمان جان گرفته است. از بشقابم دانه‌ای آلبالو برمی‌دارم و می‌پرسم: «تا امروز چه قالی‌هایی بافتید؟»

در جوابم می‌گوید: «من قالی خیلی زیاد بافتم؛ مثلاً از نظر نقشه، قالی خشتی بافتم، قالی زیرخاکی بافتم…» سری تکان می‌دهم و دوباره می‌پرسم: «خاطره‌ای هست که تا الان از قالی‌بافتن در ذهنتون باقی مونده باشه؟» با یادآوری خاطرات گذشته، شوق به چشمانش می‌دود و جواب می‌دهد: «عمه‌ام شاگرد داشت و وقتی کار یک قالی تموم می‌شد یا به اصطلاح پایین می‌اومد، به شاگردهاش ناهار می‌داد. شاگردای این بنده خدا هم از ذوق اینکه ناهار خونه ما هستن، سر از پا نمی‌شناختن. من هم اون زمان از این صحنه که این دخترا این‌طور خوشحال بودن، خیلی خوشم می‌اومد؛ برای همین از همون قالی اولی که پایین اومد تصمیم گرفتم به بچه‌هام و اطرافیانم کباب بدم. این برای من یکی از بهترین و شیرین‌ترین خاطرات قالی‌بافیم مونده.»

نگاهم را به قالی‌هایی می‌اندازم که حاصل هنر دستانش هستند و دوباره می‌پرسم: «پس گفتید اولین استاد قالی بافیتون عمتون بود؟ درسته؟» انسی حاجی‌یوسفی جواب می‌دهد: «نه ننه… همون آواز و موسیقی قالی بود که از گره‌ها برمی‌اومد. البته شاید بقیه متوجه نشن دقیقاً چه آوازیه، ولی یه آوازی مثل قطره‌های بارون که روی پشت‌بوم می‌خورن؛ اون صدا مشوق من برای قالی‌بافتن بود. البته باید این رو هم بگم که من هر قالی‌ای رو که سوار دار می‌کردم، شاید چهار پنج سال طول می‌کشید تا تموم بشه؛ خب من خانه‌دار بودم، بچه داشتم و چون اجباری هم نبود، زمان زیادی می‌برد.»

با این جوابش، حالا دیگر می‌فهمم چرا با وجود همه این سال‌های سختی که پشت سر گذاشته این چنین آرام است ؛ انگار صبر، در وجودش خانه کرده باشد، صبوری می‌کند و تمام همّ و غمش را در بافتن قالی می‌ریزد؛ گویی هر قالی، تابلویی است از تاب‌آوری او در برابر ناملایمات روزگار. نگاهم را از چشمانش می‌گیرم و می‌پرسم: «وقتی پشت دار قالی می‌نشستید چه حسی داشتید؟» او می‌گوید: «خیلی حس خوبی داشتم. البته پشت دار فکرهای زیادی می‌کردم چون زندگی من همراه با فکر کردن بود، ولی نسبت به خود قالی حس خیلی خوبی داشتم.»

کمی مکث می‌کند؛ انگار به یکی از لذت‌بخش‌ترین خاطراتش برگشته باشد، ادامه می‌دهد: «من می‌خوندم!»از جوابش لحظه‌ای جا می‌مانم و دوباره می‌پرسم: «چی می‌خوندید؟» با یادآوری نغمه‌هایی که برای قالی‌هایی که ثمره صبرش بوده‌اند می‌خوانده، اشک در چشمان آرام و گرمش حلقه می‌زند و می‌گوید: «هر آوازی که بلد بودم از قدیم می‌خوندم.» کمی بیشتر اصرار می‌کنم و می‌گویم: «یادتون هست چی می‌خوندید؟» حاجی‌یوسفی آرام زیر لب زمزمه می‌کند: «یادم که هست ولی بگذریم...»

حالا دیگر چشمانش رنگی از غم می‌گیرد. برای اینکه بتوانم از آن خاطرات عبورش دهم، می‌پرسم: «قالی قم چه فرقی با بقیه قالی‌ها داره؟» نور دوباره به نگاهش برمی‌گردد و می‌گوید: «بعضی از قالی‌ها رو با قلاب می‌بافن که در بازار بهش می‌گن قالی ترک‌باف. یعنی ریشه قالی رو با قلاب می‌گیرن. اما فرق اصلی قالی قم همین‌جاست؛ ریشه قالی قم رو با دست می‌گیرن که باعث می‌شه ارزشش بیشتر باشه. البته، قالی قم خودش چند درجه‌ست! درجه یک داره، درجه دو داره. این درجه‌ها نسبت به گره‌هایی هست که در کار می‌خوره. مثلاً اگر برید قالی بخرید می‌گید این چند گره است؟ و هر چی گره بیشتر باشه، قیمت و ارزش کار هم بیشتره.» به قالی بزرگی که وسط خانه پهن شده اشاره می‌کند؛ همان که مرغ‌های آبی‌رنگش درست در میانه آن خودنمایی می‌کنند و ادامه می‌دهد: «مثلاً این قالی که آخرین کارمه، هر رجش ۱۰۵۰ گره است.»

موسیقی گره‌های پشت سر هم قالی، برایم بهترین صدای جهان بود!

زیرلب تکرار می‌کنم ۱۰۵۰ گره و متعجب از صبر و حوصله اش که این روزها دیگر کمتر پیدا میشود، ‌از او می‌پرسم: «می‌دونید معروف‌ترین نقشه‌ای که در قم بافته می‌شه چه نقشه‌ای هست؟» حاجی یوسفی می‌گوید: «در کل، تاریخ قالی‌بافی قم، مال روزگار خیلی قدیمه؛ اما معروف‌ترین و بااصالت‌ترین نقشه، محراب و ترنجه. نقشه‌های قم تا همین الان هم خیلی معروفه. البته الان تنوع در نقشه‌ها خیلی زیاد شده و دیگه نمی‌شه دقیق گفت کدوم اصالت بیشتری داره و کدوم قدیمی‌تره.» لبخند تلخی می‌زند و همان‌طور که دستانش را کمی جابه‌جا می‌کند ادامه می‌دهد: «درست مثل آدمای الان، که خیلی نمی‌تونی بفهمی کی اصیله و کی اصیل نیست.»

سرم را پایین می‌اندازم و با خودم فکر می‌کنم حالا دیگر گذر روزها، اصالت و هویت مان را با خود برده است. صدایش دوباره توجهم را جلب می‌کند: «قدیما یک شخصی بود به نام آقای رشتی‌زاده که در قم زندگی می‌کرد و دار قالی‌های زیادی داشت که زنان بومی برایش می‌بافتند. آن زمان برای این آقا نقشه‌های منحصر به فرد طراحی می‌کردند. آن‌قدر منحصر به فرد که کمتر کسی به نقشه‌هایش دسترسی داشت و این طرح‌ها مخصوص قالی‌های او بودند. اما یکی از اقوام‌مان یکی از همان نقشه هارا برایم آورد تا برای خودم ببافم؛ خوب یادم هست که کار دو زر بود؛ دو زر یعنی قالی که ۲ و ۲۰ طول و ۱ و ۳۰ عرض داشته باشد. من هم این نقشه را بافتم اما خب بعداً فروختمش.»

تا پسته هست چرا غصه؟

دمی بعد از او می‌پرسم: «از فروختن چنین قالی‌ای با نقشه خاص‌اش دلتون نشکست؟» لبخند تلخی می‌زند و ادامه می‌دهد: «من خسارت زیادی از دلم تو زندگی‌ام دیدم، ولی در این موضوع باید بگم که اتفاقاً سه تا قالی زر و نیم رو هم به قیمت خیلی کم، مثل همون قالی فروختم. وقتی قالی‌ها رو به تاجر دادم، در عوض به من چک دادن؛ چک سه‌ماهه. هنوز پولم رو نگرفته بودم که تاجری که از من قالی رو خریده بود گفت: شما ناراحت نیستید قالیتون رو فروختید؟ دلت نمی‌سوزه؟ غصه نمی‌خورید؟ منم در جوابش گفتم: حاج آقا تا پسته هست چرا غصه بخورم؟»

صدای خنده‌هایش بلند می‌شود و با دیدن چهره خندانش ناخودآگاه لبخندی می‌زنم و مجذوب صبر و فداکاری‌اش در زندگی می‌شوم و از او می‌پرسم: «یادتون هست چند فروختید؟» دستانش را به نشانه عدد دو بالا می‌آورد و می‌گوید: «دو میلیون! سال ۶۰ یا اگر درست بگم سال ۶۵ بود که من دو میلیون اون قالی رو با اون نقشه منحصر به فرد فروختم؛ قالی‌ای که الان اگر بود شاید بیشتر از دو سه میلیارد می‌ارزید!»

چین رقیب قالی‌باف‌ها

با شنیدن این قیمت و آنچه امروز می‌توان با آن خرید، کامم تلخ می‌شود و آلبالویی دیگر برمی‌دارم و سوال بعدی را می‌پرسم: «به نظرتون الان مشکل کسایی که بافنده قالی هستن چیه؟» ابروانش کمی در هم می‌رود و نفس عمیقی می‌کشد و جواب می‌دهد: «الان ننه قالی خیلی کم می‌بافن. قبل انقلاب رواج قالی‌بافی بود اما چند سال اخیر برای تجارت قالی شرایطی رو ایجاد کردن که باعث رکود شد. شرایط هم این بود که اگر تاجر می‌خواست قالی صادر کنه باید به قیمت پول قالی‌هایی که صادر می‌کرد ارز به حساب دولت واریز کنه. خب طبیعیه که تاجر هم این کار رو نمی‌کنه! و همین باعث شد قالی‌بافی به رکود بخوره و دیگه خیلی‌ها قالی نبافن. البته از قدیم هم قالی ما در جهان درجه یک بود، اما با همین رکود، کشورهای دیگه حتی مثل چین از قالی ما کپی برداشتن و الان در این حوزه از ما جلوترن! »

آلبالو دیگر طعمش را از دست می‌دهد و برای اینکه تلخی زیر زبانم را از بین ببرم، لیوان آب را برمی‌دارم و جرعه‌ای می‌نوشم و سوال دیگری می‌پرسم: «برای بافتن قالی نیاز به چه وسایلی داریم؟» حاجی‌یوسفی، گویی که فهمیده باشد می‌خواهم از سنگینی روایت فاصله بگیرم، با لبخندی کم‌رنگ می‌گوید: «خب ابتدا باید دستگاه داشته باشیم. دستگاه قالی یه چارچوب هست که هاف و نیرگی داره و وسایلش هم شامل شونه‌های مخصوص قالیه که دسته‌های بلندی دارن و البته قیچی. دار قالی یه کسی رو داره به اسم چله‌دون. چله‌دون میاد چله این قالی رو در عرضی که می‌خوای برات می‌ریزه. حالا هرچقدر قالی شما بزرگ‌تر باشه، ممکنه دفعات پایین آوردنش هم بیشتر باشه؛ مثلاً ممکنه یک قالی رو چهار بار پایین بکشن، بدوزن، دوباره ببافن، بره بالا تا اون قالی رو که می‌خوان به دست بیارن. بعد از اون هم پرداخت که همون پرزگیری و روگیری قالی هست میره و شست‌وشو میشه و در نهایت آماده است که برسه به دست مشتری.»

پنجاه سال همنشینی با قالی

بعد از آن‌که صحبتش تمام می‌شود، می‌پرسم: «به نظرتون سخت‌ترین بخش قالی بافتن چیه؟» نگاهی به قالی‌هایی که روبه‌رویمان پهن شده‌اند می‌اندازد و ادامه می‌دهد: «برای من قالی‌بافی هیچ بخش سختی نداشته! چون علاقم آسونش می‌کرد، اما در کل بافتن قالی به خاطر دقت و ظرافتش خیلی سخته.» نگاهش را از چشمانم می‌گیرد، دستان هنرمندش را به هم می‌کشد و ادامه می‌دهد:«من حدود پنجاه سال با قالی بودم، الان که می‌بینی استخون‌هام از بین رفته؛ به همین خاطر دیگه خیلی نمی‌تونم این کارو انجام بدم. مثلاً من بعد از دوتا کار ابریشمم قالی‌ای نزدم، یعنی با خودم گفتم دیگه نمی‌تونم قالی ببافم. ولی احساس دلتنگی امان نداد و بعد از هفت ماه آخرین کارم رو با نخ کلک همراه با گلای ابریشمی زدم. چند وقت بعد از اینکه دوباره دار قالی‌ام را سرپا کرده بودم، یکی از دوستانم گفت: می‌دونستیم شما بدون قالی نمی‌مونید و باز هم قالی می‌زنید.»

موسیقی گره‌های پشت سر هم قالی، برایم بهترین صدای جهان بود!

این بار به قالی خیره می‌ماند و گویی خطابش به من نیست، ادامه می‌دهد: «دیگه همه اطرافیانم می‌دونن که بدون قالی سخت می‌گذره. البته وقتی داشتم آخرین قالیمو می‌بافتم، حادثه‌ای برام پیش اومد و دستم شکست و طی چهار ماهی که تحت معالجه بودم، پیش هر دکتری که می‌رفتم می‌گفتم: من می‌تونم این نصفه قالیم رو ببافم؟» لبخندی می‌زند و گویی هنوز درد را در کتف آسیب‌دیده‌اش حس می‌کند، چشمانش را از قالی می‌گیرد و به من می‌دوزد و ادامه می‌دهد: «و در نهایت بافتیم و تمام شد.»

آخرین سوال را از او می‌پرسم: « وقتی قالی شما در خونه کسی پهن بشه، دوست دارید افراد با دیدنش چه حسی بگیرن؟» حاجی‌یوسفی کمی مکث می‌کند و خیره به قالی‌هایش جواب می‌دهد: «من دوست دارم این حس رو داشته باشن که این قالی خیلی ارزش داره و برای بافتنش زحمت‌های زیادی کشیده شده و البته با دیدن قالی یاد هنر ایرانی بیفتن و فراموش نکنن که هنر ایرانی سرآمدتر از هنر کشورهای دیگه هست.»

تمام عمر در چند بیت حک شده بر روی قالی

دمی حرفش را قطع می‌کند و همان‌طور که به قالی اشاره دارد، ادامه می‌دهد:« روی دوتا از قالی‌هام، بیت اشعاری رو بافتم که تمام حرف من در این هفتاد سال عمری هست که از خدا گرفتم. دوست داری برات بخونمشون؟» نگاهی به شعرهایی که درست بالای قالی جا گرفته اند می‌اندازم و دستی برروی تار و پود نرمشان می‌کشم و سری تکان می‌دهم و انسی حاجی‌یوسفی شروع به زمزمه شعر می‌کند: « اولین شعر اینه (پر نقش‌تر از نقش دلم بافته‌ای نیست، از بس که گره زد به گره حوصله‌ها را) و دومین شعر که کل وجود من است (خواهی که ز کوچ در امان برگردی؟ باید که به جانِ جانِ جان برگردی!)»

موسیقی گره‌های پشت سر هم قالی، برایم بهترین صدای جهان بود!

دستم را به آرامی بر روی قالی می‌کشم و با خودم تکرار می‌کنم:« باید که به جان جان جان برگردی» سرم را بالا می‌آورم و به انسی حاجی یوسفی که با دستانش هنر خداوند را در تار و پود ظریف قالی به اجرا درمی‌آورد، نگاه می‌کنم. با لبخند می‌پرسد: «قالی‌ها رو دوست داری؟» سری تکان می‌دهم و نگاهم از نگاهش جدا می‌شود و برای آخرین بار بر روی قالی می‌افتد، قالی که پس از این روایت دیگر برایم نخ‌های درهم تنیده شده نیست؛ بلکه تمام نقوش حک شده بر دل قالی‌ها همانند ردی از صبر می‌ماند که هر رج ‌اش روایتی طولانی از زندگی پر زحمت قالی‌بافان و فرشبافان این سرزمین دارد.

تبلیغات


اشتراک گذاری

دیدگاه‌ها


ارسال دیدگاه